Beautiful Love_Ep25

سلام چینگوهای گلم
خوبین؟
ببخشید که دیر اومدم
خیلیییییی سرم شلوغ بود
بفرمایین ادامــه
نظر یادتون نره!



 _اوه خدای من....
انقدر صحنه روبروم ترسناک بود ک جفت دستامو گذاشته بودم رو دهنم....
تمام خونه بهم ریخته بود و کلی شیشه خورده روی زمین بود...
جونگمین با دیدن این صحنه سریع سمت اتاقا رفت و اسم کیو جونگ رو صدا میکرد...
چندبار صداشو شنیدم اما یهو صدا زدنش متوقف شد....
ترسیدم...
رفتم همون سمتی ک رفته بود و دیدم جلوی در ی اتاق وایساده و فقط زل زده ب روبروش....
ترسیده بودم.... خیلی زیاد... میترسیدم چیزی ببینم ک اصلا برام خوشایند نباشه....
رفتم سمتش و صدای شیشه خورده های زیر کفشم سکوت رو می‌شکست....
آروم جونگمین رو صدا زدم...
_جونگمین...
اما عکس‌العملی نشون نداد... رفتم کنارش... جلوی دیدم رو گرفته بود ... از جلوی در کنارش زدم و وقتی رفتم تو صحنه روبروم واقعا وحشتناک بود... و ب تمام توهمات توی ذهنم دامن می‌زد....
همه جا بهم ریخته بود و روی تخت خونی بود....
همون خون نشون میداد ک اتفاق بدی افتاده... از ترسم برگشتم و پشتمو کردم تا چیزی نبینم...
اما این صحنه دگ تو ذهنم هک شده بود....
از ترس دست و پام بی حس شده بود و فکرای عجیب تو ذهنم رژه میرفتن...و همین فکرا باعث شد اشک از چشمام سرازیر بشه.... 
_بهتره بریم....
عصبی بودم.... پرخاشگرانه محکم دستمو ب قفسه سینش کوبیدم و هلش دادم....
چون حرکتم غیر منتظره بود یکم عقب رفت....
یقه پیرهنشو تو دستام مشت کردم و با صدایی عصبی و درحالی که اشک از چشمام میومد گفتم: اگه اتفاقی برای جینا بیفته تقصیر شما پنج تاس...
خواستم چیزی بگم اما گریه نمیزاشت ....
دستام شل شد و آروم یقه پیرهنشو ول  کردم...
جونگمین منو کشید تو بغلش و سرمو ب سینش چسبوند و پشتمو نوازش کرد....
گریه هام ب هق هق تبدیل شده بود... نمیتونستم جلو گریه هامو بگیرم...
یکم ک گریه کردم و هق هقام آروم شد جونگمین آروم کنار گوشم گفت...
_بهتره از اینجا بری...
خودمو از تو بغلش بیرون کشیدم و سرمو ب معنای مثبت تکون دادم....
جونگمین زیر بازومو گرفت و به سمت بیرون رفتیم.... جونگمین کمک کرد من توی راه پله ها بشینم و خودش باز رفت تو....
چند دقیقه توی حال خودم بودم ک صدای موبایلم بلند شد... هانا بود.... الان چی باید بهش میگفتم؟!...
قطع کردم و بهش پیام دادم..." توی محل کار پارک جونگ مین نشستم.... اینجا نمیشه تلفن جواب داد... منتظرم بیاد ک بریم سراغ کیم کیو جونگ... خبری شد بهت میگم"...
اینو گفتم و صدای گوشیمو بستم ....
سرمو گذاشتم رو زانوهام.... ینی چی شده؟!
_یونا!
سرمو بالا گرفتم....هیونگ جون بود... پشتشم دوتا از دوستاشون بودن ک یکیشون هم‌گروهی هانا بود...
یکیشون وارد خونه شد و هم‌گروهی هانا...کیم هیون جونگ.... دستشو رو شونه هیونگ جون گذاشت و گفت: از اینجا ببرش... اینجا زیاد امن نیست... و بعد رفت تو خونه و درو بست...
 هیونگ جون دستشو ب سمت من دراز کرد .... منم دستشو گرفتم و بلند شدم...
منو ب خودش نزدیک کرد و آروم آروم از پله‌ها پایین رفتیم....
منو برد سمت ماشین خودش و در ماشینو باز کرد و منم نشستم و درو بست و خودشم سوار شد....
ماشین رو روشن کرد... سریع گفتم: کجا میخوای بری؟! جایی نرو.... من میخام اینجا منتظر جینا بمونم...
نگران نگاهی بهم کرد و گفت: اونا اینجا نمیان .... اینو گفت و حرکت کرد....

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جینا)
بااحساس نوری ک چشامو اذیت میکرد چشامو باز کردم...
نور آفتابی ک از پنجره ب تو می‌تابید کاملا تو چشام میزد ....چرخی زدم ک دردی توی بازوم حس کردم....
آخی گفتم و بلند شدم نشستم....
 ب اطرافم نگاهی انداختم ...جایی ک بودم اصلا برام آشنا نبود .... طراحی خونه کاملا قدیمی و سنتی بود ...ینی اینجا کجاس؟!.....با یادآوری دیشب دستی ب بازوم کشیدم... 
تنم ی سوییشرت پسرونه بود ...پتو رو کنار زدم...ی شلوار گشاد هم پام بود...
ساعت چند بود؟!!... موبایلم کجاس؟؟!...من کجام؟!!...
از جام بلند شدم و ب سمت در رفتم... درو باز کردم و وقتی رفتم بیرون دیدم کیو جونگ و ی خانوم مسنی دارن صبحونه میخورن...
اون خانوم مسن با دیدن من با تعجب گفت: آیگو... بهوش اومدی؟!
کیو جونگ سریع از جاش بلند شد و سمتم اومد و گفت: خوبی؟!
آروم لب زدم: خوبم...
کیو جونگ دستمو گرفت و منو سمت میز برد ...
خیلی گشنم بود.... انگار چندروزه هیچی نخوردم ....
روی زمین نشستم و اون خانوم مسن یکم از شابو شابویی ک درست کرده بود رو توی ظرفی ریخت و جلوم گذاشت و مهربون گفت: بخور عزیزم ...
زیر لب تشکری کردم و شروع کردم ب خوردن....
_مادربزرگ! غذاتون واقعا خوشمزس...
آها پس این خانوم مادربزرگ کیو جونگه...
عکس مادربزرگ کیو جونگ↓

Mounting created Bloggif

+بخور پسرم .... خوشحالم که بعد این مدت اومدی اینجا ... اونم با نامزدت...
چیییی؟!؟؟؟؟
نام.... نامزد؟؟!
غذا تو دهنم موند....




موضوع: Beautiful Love،

[ چهارشنبه 14 شهریور 1397 ] [ 10:56 ق.ظ ] [ røyã ]

[ نظرررررر() ]