Beautiful Love_Ep24

سلام چینگوهای گلم
بفرمایین ادامــه


اوه خدای من....
دوتا ون مشکی  و ی ماشین مدل بالا ب اضافه کلی آدم مشکی پوش ک معلوم بود بادیگاردن جلوی ی آپارتمان وایساده بودن...
برگشتم سمت جونگمین و با تعجب پرسیدم: اونجا چ خبره!!؟؟
جونگمین همون‌طور ک  ب آینه زل زده بود گفت: نمی‌دونم...
با نگرانی گفتم: نکنه بلایی سرشون اومده؟؟!!..
_پیاده شو....
با تعجب گفتم: چی؟!!
از ماشین پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد و گفت: مگه نمیخای ببینی چ خبره!!
سرمو ب معنای آره تکون دادم....
_پس پیاده شو...
وقتی پیاده شدم درو بست و کنارم وایساد...
آروم داشتیم ب سمت اون آپارتمان میرفتیم ک جونگمین آروم گفت: طبیعی رفتار کن....هرکاری کردم...هراتفاقی افتاد تابلو بازی نکن...و هرچی گفتم انجام بده...باشه؟؟!!
با اینکه هل کرده بودم زیر لب گفتم باشه و نفس عمیقی کشیدم...
_دستتو دور بازوم حلقه کن!
با تعجب گفتم: چییییی؟!؟
با اخم گفت: هر کاری میگم بکن!!
کاملا جدی بود... دستمو دور بازوش حلقه کردم و قدم زنان راه میرفتیم و ب اون ماشینا نزدیک می‌شدیم....
هر از گاهی نفس عمیق می‌کشیدم ک ب خودم مسلط بشم....
_وانمود کن زن و شوهریم و وقتی حرف زدم منو تایید کن و چیزی نگو...
باشه ای گفتم تا اینکه رسیدیم دم در ورودی آپارتمان... میون اون همه آدما حس بدی داشتم...
خواستیم بریم توک دوتا مرد هیکلی جلوی در رو گرفتن و یکیشون گفت:کجا؟!
جونگمین لبخندی زد و گفت: یکی از آشناهامون خونش اینجاس اومدیم دیدنش...
از جلوی در کنار رفتن و ما رفتیم تو ... تمام وجودمواسترس گرفته بود...
توی هر طبقه ی بادیگارد وایساده بود....
اما وقتی از طبقه سوم رد شدیم کلی از اون آدما اونجا بودن....
با جونگمین ب طبقه چهارم رفتیم ک دوباره ی نفر از اون آدما اونجا بود.....
جونگمین لعنتی ای زیر لب گفت و مستقیم رفت سمت یکی از خونه ها و منم چون دستم دور بازوش حلقه شده بود پاهام ب اختیار جونگمین اینطرف و اونطرف می‌رفت....
زنگ اون در خونه رو زد و چند لحظه بعد ی مرد چاق و اخمالو درو باز کرد....
با همون اخم توی صورتش گفت: بله؟
جونگمین با لبخند گفت: ببخشید اینجا مگه خونه کیم مین کی نیست؟!؟
مرد عصبی گفت ن و درو بست...
جونگمین نگاهی به من انداخت و گفت: عزیزم مطمئنی آدرس اینجا بود؟!؟
متفکرانه نگاهی بهش کردم و گفتم: نمی‌دونم...
دستمو از دور بازوش برداشتم و موبایلم رو از تو کیفم درآوردم و وانمود کردم دارم ب کسی زنگ میزنم....
جونگمین دستمو گرفت و دنبالش راه افتادم تا از ساختمون بریم بیرون....
ب درب خروجی ک رسیدیم الکی شروع کردم ب صحبت کردن...
_عمو آدرس رو بهمون اشتباه دادی!
_بله...
_باشه...
تا اینکه رسیدیم ب ماشین و سوار شدیم....
جونگمین سریع ماشین رو روشن کرد و راه افتاد....
با عجله پرسیدم: اونجا چ خبر بود؟! چرا نرفتیم خونه کیم کیو جونگ؟! استاد کیم مین کی اونجا زندگی می‌کنه؟!؟
گوشه یکی از خیابونای اون نزدیکی پارک کرد و گفت: خودت همه چی رو میفهمی...و بعد از ماشین پیاده شد...
_یااا کجااا؟!؟
اشاره کرد بشینم تو ماشین و منتظر بمونم....
توی پیاده رو وایساده بود و داشت با تلفن حرف می‌زد....
هربار ک حرف میزد عصبی تر میشد.... عصبانیتش رو میشد از سرخی صورتش... اخم توی پیشونیش... تند تند راه رفتنش فهمید...
با دیدن اون آدما و این رفتار جونگمین ترسیده بودم.... نگران جینا بودم....و فکرای عجیب و غریب تو سرم رژه میرفتن...
بعد از چند دقیقه اومد و سوار ماشین شد و سرشو ب صندلی تکیه داد و چشماشو بست....
خواستم چیزی بگم که گفت: لطفا چیزی نپرس! الان نیاز دارم ذهنم آروم باشه...
چیزی نگفتم.. اما ذهن من چی؟!؟ منم میخام ذهنم آروم بشه!!! بالاخره یکی باید جواب سوالامو بده....
30 دقیقه بی هیچ حرفی توی ماشین نشسته بودیم.... ک یهو دیدم نشست و ماشینو روشن کرد....
بازم چیزی نگفتم....
دوباره برگشتیم سمت اون آپارتمان با این تفاوت ک دگ خبری از اون آدما و ماشینا نبود....
جونگمین پیاده شد و ب منم گفت پیاده بشم...
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو ساختمون.... دگ کسی اونجا نبود....ب طبقه سوم رسیدیم... جونگمین جلوی در یکی از خونه ها وایساده بود ک روی در نوشته شده بود "6"...
این همون خونه ای بود ک کلی آدم روبروش وایساده بودن....
در خونه ها دستگیره داشت و مثل درای جدید با کد یا کارت باز نمیشد....
جونگمین چندبار دستگیره رو تکون داد اما در قفل بود...
رفت عقب ....
_داری چیکار میکنی؟!...
نگاهی بهم کرد و همون‌طور ک با فاصله از در وایساده بود گفت: میخام درو بشکنم...
رفتم جلوش وایسادم و دستامو باز کردم و گفتم: صبر کن..
_چرا؟ .... بعد با اخم ب در اشاره کرد و گفت: این در لعنتی باید باز شه...
باشه ای گفتم و رومو ب در کردم و یکی از گیره های ک ب سرم زده بودم رو  درآوردم و مشغول باز کردن در شدم...
_داری چیکار می‌کنی؟!
نیم نگاهی بهش کردم و گفتم: معلومه دگ.... دارم درو باز میکنم....
اومد بالای سرمو وقتی دید دارم چیکار میکنم گفت: نکنه...دزدی چیزی هستی ک بلدی در باز کنی؟!!
تک خنده ای کردم و گفتم: ن دزد نیستم....اما وقتی مجبور باشی از خونه در بری این کارا رو هم یاد میگیری!
چیزی نگفت و چند لحظه بعد صدای تِق ای اومد و در باز شد....
جونگمین منو كنار زد و رفت تو و منم پشت سرش  رفتم تو....
_اوه خدای من...
.
.
.
واییییی مردمممم....ی بار تایپ کردم ولی نت پرید و ثبت نشد و مجبور شدم دوباره بنویسم..
بنظرتون چی میشه؟!
نظر فراموش نشه!






موضوع: Beautiful Love،

[ چهارشنبه 7 شهریور 1397 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ røyã ]

[ نظر بدین!() ]