Beautiful Love_Ep23

سلوم
داستان حساس است
بفرمایین ادامــه تا ببینید چی شدهههه

Mounting created Bloggif



یاد مادربزرگم افتاده بودم....
مادربزرگم توی اینچئون زندگی میکرد.....یکم از سئول دور بود اما برای من تنها جای امن اونجا بود....مجبور شدم جینا رو هم با خودم ببرم تا وقتی بهوش اومد برش گردونم....

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(هانا)
تمام شب رو منتظر جینا بودیم...اما نیومد...من و یونا هم انقدر بیدار بودیم ک روی کاناپه خابمون برد...
ینی جینا کجاست؟؟!!

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
صبح ک بیدار شدم دیدم هانا کنارم خابه...با خودم گفتم شاید جینا برگشته باشه...توی اتاق...آشپزخونه...حمام و دستشویی رو نگاه کردم...اما ازش خبری نبود... ب موبایلش زنگ زدم...هنوز خاموش بود...ساعت 7:45 دقیقه بود... امروز عصر دانشگاه داشتیم ...نمیتونستم صبر کنم...زود آماده شدم تا برم سراغ پارک جونگمین...تنها کسی بود ک درحال حاضر میتونستم برم پیشش...
کاش شماره هیونگ جون رو داشتم... اگه داشتم الان جینا اینجا بود...
آماده شدم و ی یادداشت کنار هانا گذاشتم و از خونه زدم بیرون...
ی تاکسی گرفتم و آدرس رو دادم...
استرس داشت تمام جونمو ذره ذره میخورد....
وقتی رسیدم زنگ درو زدم...چند لحظه صبر کردم اما کسی درو باز نکرد....چندبار پشت سرهم زنگ زدم...اما خبری نشد...
دستمو مشت کردمو با تمام قدرتم ب در میکوبیدم و بلند فریاد میزدم...
_پارک جوونگگگمیننننن
_یااااا
_پارک چونگمینننننن....درو باز کننننن
انقدر در زدم ک یهو در باز شد...پارک جونگمین با قیافه ای خابالود...موهایی بهم ریخته و بالا تنه لخت و شلوارک جلوم ظاهر شد...
دستی ب چشاش کشید و وقتی منو دید چشماشو بست و با صدایی خابالود گفت: قرار بوده بیای رو تحقیق کار کنیم ک صبح ب این زودی اومدی اینجا؟؟!!
من چشام قفل رو هیکلش شده بود....وااووو ...
همونجور زوم کرده بودم ک یهو فریاد زد...
_یاااا ...دختره هیز ...و بعد رفت پشت درو از لای در بهم نگاه کرد و گفت: چی میخای؟؟!!!
یهو یادم افتاد...رفتم سمت درو یکم هلش دادم ک برم تو اما درو نگه داشته بود...
_کجا؟؟
+باید بیام تو...کار مهمی دارم...
یکم عقب رفت و درو باز کرد و وقتی رفتم تو با سرعت دویید طبقه بالا...
ده دقیقه گذشت اما نیومد پایین...
رفتم سمت راه پله ها و داد زدم: یاااا پارک جونگ مین!!!... بیا پایین کارت دارم....
یهو دیدم تیپ زده درحالی ک داره ساعت مچیشو میبنده داره میاد پایین...
دهنمو کج کردم و ب حالت تمسخر گفتم: لازم نبود برام تیپ بزنی!!
با پله های پایین رسید و درحالی ک یقشو صاف میکرد گفت: برای تو تیپ نمیزنم ی قرار کاری دارم!
لبخندی زدم و با کنایه گفتم: خوب شد اومدم وگرن خاب میموندی!!
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: چیکارم داری!!؟
ب دوستت کیم کیو جونگ زنگ بزن...
با تعجب گفت: چییی؟!؟ صبح ب این زودی اومدی ک بهم بگی ب کیو جونگ زنگ بزنم؟!!
زیر لب گفتم: آیگوووو...
رفت سمت آشپزخونه و منم دنبالش رفتم..
عصبی داد زدم: یااا پارک جونگ مین!!!
همون‌طور ک داشت برای خودش قهوه درست میکرد و پشتش ب من بود گفت: چیهههه؟!...
_ب کیم کیو جونگ زنگ بزن....
+نمیخام!
با عجز نالیدم: لطفااا!؛
برگشت و نیم نگاهی بهم انداخت و بعد موبایلش رو از جیبش درآورد و شمارشو گرفت و گذاشت کنار گوشش....
چند ثانیه بعد گفت: خاموشه..
با تعجب گفتم: چی!!
گذاشت رو اسپیکر....
"مشترک مورد نظر خاموش....."
قطع کرد و گفت: خب؟! 
حس بدی داشتم.... انگار ی چیزی توی دلم ریخت.... حالا چی؟ باید چیکار میکردم؟!؟....
_میخوری؟!
ب فنجون قهوه‌ای ک روبروم بود نگاه کردم... هیچی نخورده بودم وقتی از خونه اومدم... از دستش گرفتم و زیر لب گفتم: ممنون...
_چیزی شده؟!!
سرمو ب معنای آره تکون دادم...
_بگو...
براش توضیح دادم...
تو این مدتی ک براش توضیح میدادم سرم پایین بود و اونم چیزی نمی‌گفت....
وقتی کامل توضیح دادم گفتم: حالا چیکار کنم؟!؟
هیچی نگفت.... سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم... دیدم تعجبی داره منو نگاه می‌کنه....
_آیگو...این چ فکرایی ک راجب کیو جونگ کردین!!!
با قیافه و لحنی نگران گفتم: میشه بریم دم خونش؟! لطفاً!!
نگاهی ب ساعتش انداخت و گفت: میرسونمت اونجا اما بعدش میرم...چون کار دارم...
سرمو بالا و پایین کردم و گفتم: باشه....
سوار ی ماشین شدیم  و تا برسیم چیزی نگفتیم....
بعد از 15_16 دقیقه توی ی کوچه ترمز کرد...
_کدوم خونس؟!
درحالی ک ب آینه ماشین نگاه میکرد گفت: همون جایی ک اون ماشینای مشکی وایسادن....
برگشتم عقبو نگاه کردم....
اوه خدای من....
.
.
نظر کم باشه قسمت بعدو نمیزارمااا
بنظرتون چی میشه؟؟؟










موضوع: Beautiful Love،

[ سه شنبه 6 شهریور 1397 ] [ 02:20 ب.ظ ] [ røyã ]

[ نظرررررر() ]