Beautiful Love_Ep18

سلاااممم
بفرمایین ادامه‌ی مطلب
نظر یادتون نره عشقولیااا

Mounting created Bloggif





چند بار زنگ خورد تا اینکه قطع شد... دو دقیقه نگذشته بود ک بازم زنگ خورد...اینبار انقدر زنگ خورد ک رفت رو پیغام گیر...
_یاااااااااا ....کیم کیو جونگ عوضیییییی.... امروز بیست بار بهت زنگ زدم.... چرا تلفن خونتو قطع کردی؟؟؟؟ چرا موبایلتو جواب نمیدی؟؟؟؟ دو ساعت صبر میکنم ک بهم زنگ بزنی .... وگرن میام خونت و با همین دستام خفت میکنم ....عوضی آشغال...
ی مرد با ی صدای دورگه و عصبی اینا رو می‌گفت...
خیلی تهدیدوارانه اینا رو گفت ....موبایلشو برداشتم و رفتم سمت اتاقی ک کیو جونگ رفته بود...
درو باز کردم....
_جیغغغغغغغغغغغغغغغغ

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(کیوجونگ)
وقتی دوش گرفتم احساس سبکی کردم... پوففف....
حوله رو دور کمرم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون ....
حمام توی اتاقم بود .... البته ی حمام دگ هم بیرون بود ...
رفتم سمت کمدم و لباسایی ک میخواستم رو انداختم رو تخت و خواستم حوله رو از دور کمرم باز کنم که در باز شد و جینا تو چهارچوب در ظاهر شد و وقتی منو اینجوری دید جیغ بلندی زد و چشماشو بست و جیغ کشان رفتو درو بست ...
خودمم شوکه شدم... خوب شد حوله رو باز نکرده بودم... چرا در نزد اومد تو...
سریع لباسمو پوشیدم و درو باز کردم تا ب جینا بگم بیاد تو اتاق....
روی کاناپه نشسته بود و پشتش ب من بود...
تک سرفه ای کردم و گفتم: جینا !
بدون اینکه برگرده گفت: بله؟!
_بیا تو اتاق کتابا و برگه ها اینجاس ...
از جاش بلند شد و خیلی سر به زیر اومد تو اتاق...
معلومه خجالت کشیده ...
بهش اشاره کردم بشینه رو صندلی پشت میز ... و منم روبروش نشستم و وقتی نشست موبایلمو گذاشت روی میز و یکم هل داد سمتم...و بعد گفت: ی نفر برات ی پیغام گذاشته ...بهتره بشنوی تا دیر نشده ...
موبایلمو برداشتم و پیغام رو شنیدم ....
چشامو محکم از روی عصبانیت بستم و دستمو مشت کردم... مرتیکه عوضی... وقتی پیغام تموم شد نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باش ... لبخندی ب جینا زدم و گفتم: چیز مهمی نیست ...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جونگمین)
آیگو.... مردم از خستگی... از وقتی این دختره‌ی احمق مجروح شده بود مجبور بودم خودم تحقیقا رو بنویسم.. پاهاش چلاق شده نمی‌دونم چ ربطی ب دستاش داره ک میگه نمیتونم بنویسم ....ایششش...
چند صفحه ای نوشتم و رفتم طبقه پایین تا ی چیزی بخورم...
وقتی رسیدم طبقه پایین دیدم یونگی نشسته رو کاناپه و پاهاشو روهم انداخته بود و ب لپتاب روبروش خیره شده بود و ی گیلاسه مشروب قرمز دستش بود ...
مشکوک میزد ... 
_یااا یونگی ... ب چی زل زدی؟
وقتی متوجه من شد و دید دارم میام سمتش سریع لپتابو بست و گلاسه مشروب رو سر کشید و گفت: من میرم جایی دیروقت میام..
بعدشم لپتابو سوییچش رو برداشت و از در رفت بیرون...
آیگوو... چ مرگشه؟!....

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونگی)
_3 نفر بسه!...
+....
_آدرس رو میفرستم....
+....
_ساعت دقیق رو نمی‌دونم.... اونجا باشید تا بیاد...
+...
_ ن احمق.... 
+....
_یادت باشه من دستور میدم ن تو!
+....
_ تو از من پول میگیری ن پدرم!!
+....
_فعلا...
به لپتابم خیره شده بودم و گلاسه مشروبم دستم بود....
_بااا یونگی...ب چی زل زدی؟!
پوففف جونگمین...
نمیخاستم سوال پیچم کنه.. سریع گلاسه رو سر کشیدم و لپتاب و سوییچ ماشینمو برداشتم و از خونه بیرون زدم...
بوی موفقیت... بوی ی حس خوب ب مشامم می‌رسید.... کی فکر میکرد این بچه اون باشه!!
.
.
.
هاهاهاهاها
بنظرتون چ خبره؟!
داستان رمزآلود میشودددد







موضوع: Beautiful Love،

[ دوشنبه 22 مرداد 1397 ] [ 07:35 ب.ظ ] [ røyã ]

[ نظر فراموش نشه!() ]