سلام
و من دوباره درگیر ی فیلم شدم
داستانمو یادم رفت آپ کنم
ببخشیییددد



روی زمین قطره های خون ریخته بود... جلوتر ک رفتیم کلی شیشه خورده و خون روی زمین بود... لعنتی انگار صحنه قتل بود...
معلوم نیست چی شده....
با کفش وارد خونه شدیم و سریع رفتم سمت کیفش و تمام محتویاتشو روی میز خالی کردم و موبایلشو برداشتم و سریع سوار ماشین شدیم و ب سمت بیمارستان رفتیم...
خوبه ک گوشیش رمز نداره...
آخرین شماره ای ک باهاش درتماس بوده جینا بوده ...پس بهش زنگ زدم...
بعد از چندبار بوق خوردن برداشت..
+بله یونا؟!
_سلام ...کیم هیونگ جون هستم ...
+یونا کجاس؟!
_ بیمارستانه..
+چیییییی؟!؟!
_اتفاق خاصی نیفتاده آدرس رو براتون میفرستم...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جینا)
وقتی فهمیدیم یونا بیمارستانه سریع خودمونو رسوندیم.... 
خانوم دست و پا چلفتی با پا رفته بود رو شیشه خورده....
وقتی ماجرا رو برامون تعریف کرد از خنده منفجر شدیم....
باید جایزه بازیگری رو ب این پسره پارک جونگ مین بدن...
ولی ی چیزی از ذهنم پاک نمیشه ..... وقتی رسیدیم کیم هیونگ جون دست یونا رو گرفته بود و خیلی هم نگران بود .... 
یونا نمیتونست درست راه بره و فعلا قرار بود استراحت کنه ...
هرچند خیلی سالم بود و فقط دستور میداد...
تا شب یونا مرخص شد و فردا هم من و هانا قرار بود بریم خونه همگروهیامون تا روی تحقیقامون کار کنیم ....
صبح وقتی بیدار شدم هانا نبود.... یونا هم شاهانه رو تخت خوابیده بود...
مامان یونا دیروز ب حسابش پول ریخته بود....
برای ظهر هم سفارش پیتزا دادیم خوردیم....
نردیکای ساعت چهار رفتم دوش گرفتم و کم کم آماده شدم ک راس ساعت پنج و نیم اونجا باشم ...
وقتی کارام تموم شد دگ ساعت پنج شده بود...
یونا ی چیپس دستش بود و داشت فیلم نگاه میکرد...
_من دارم میرم....خدافظ
انقدر غرق فیلم بود نفهمید... منم زود سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم...
تیپ جینا↓


ساعت پنج و سی و دو دقیقه بود ک رسیدم ...
ماشینو پارک کردم و رفتم سمت آدرس...
ی آپارتمان چند طبقه بود و خونش توی طبقه سوم بود ....
با آسانسور رفتم طبقه سوم... توی هر طبقه دوتا خونه بود ... 
خونه شماره 6 خونش بود...
زنگ رو زدم و منتظر شدم ....
کسی درو باز نکرد ....
دوباره زنگ زدم...
چند دقیقه منتظر بودم و چندبار هم زنگ زدم اما کسی درو باز نکرد...
رو پله ها نشستم ...با خودم گفتم شاید رفته جایی الان بیاد ...
چند دقیقه ای نشستم ک صدای پایی از راه پله ها ب گوشم رسید ... ی نفر با دو از پله ها داشت میومد بالا و ب در خونه کیوجونگ رسید و کمی مکث کرد و برگشت سمتم ...
خودش بود...
با دیدن من لبخندی زد و نفس زنان گفت: ببخشید ...معطل شدی .. تمرین داشتم سعی کردم خودمو زود برسونم
ی گرمکن ورزشی پوشیده بود و از صورتش عرق چکه میکرد و لباسشم خیس بود ... 
لبخندی زدم و گفتم: اشکال نداره ...
درو باز کرد و گفت: بیا تو...
داخل خونه شدم ....
تاریک بود ...
سریع برقارو روشن کرد و گفت: بشین تا من بیام ...
خونش خیلی اسپرت و شیک بود ...
رفتم روی کاناپه نشستم و اونم رفته بود سمت آشپزخونه... 
_چی میخوری بیارم؟ چای؟قهوه؟نوشابه؟ آبمیوه؟
یکم تون صدامو بالا بردم و گفتم: فقط یکم آب میخام ...
چند لحظه بعد با ی لیوان آب اومد سمتم و لیوانو بهم داد و گفت: اگه میشه یکم اینجا بشین تا من برم دوش بگیرم و بیام...
ی قلپ آب خوردم و گفتم: البته...برو 
درحالی ک داشت ب سمت ی در میرفت گفت: میتونی خونه رو نگاه کنی تا بیام....
لبخندی زدم و گفتم: ن همینجا راحتم...
چند دقیقه‌ای گذشت و من توی سکوت روی کاناپه نشسته بودم و زنگ موبایلی ک روی میز روبروم بود سکوت رو شکست ....
موبایل کیوجونگ بود... چند بار زنگ خورد تا اینکه قطع شد... دو دقیقه نگذشته بود ک بازم زنگ خورد...اینبار انقدر زنگ خورد ک رفت رو پیغام گیر...
وایییی ... این کیه دگ...
.
.
.
شرمنده همتونم....
فعلا تا اینجا رو داشته باشید تا ببینیم قسمت بعد چی میشه!
بنظرتون کی بود؟؟؟؟








طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : شنبه 20 مرداد 1397 | 10:10 ق.ظ | نویسنده : røyã | نظر میخاممم
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود