سلاممم
بپرین ادامه
نظر فراموش نشه!!!




(جونگمین)
یونا پاش رفته بود رو شیشه های خورد شده لیوان و بعد نتونست خودشو کنترل کنه و افتاد و سرش خورد ب گوشه میز و از هوش رفت...
رفتم بالا سرش.... چندبار تکونش دادم.. اما جواب نداد...
ب پاهاش ک نگاه کردم خونی بود.... از ترس قلبم تند تند میزد ... زنگ زدم اورژانس...
تا اورژانس برسه سعی کردم بیدارش کنم اما فایده نداشت...
وقتی اورژانس رسید سریع رفتیم بیمارستان...
توی راه زنگ زدم ب یونگ سنگ ک خودشو برسونه....
شیشه ها رو از پاش درآوردن و گوشه سرش ک زخمی شده بود رو پانسمان کردن و بهش ی سرم زدن تا بهوش بیاد...
مطمئنم بهوش بیاد زندم نمیزارم...
توی همین فکرا بودم ک موبایلم زنگ خورد.. یونگ سنگ بود..
_کجایی؟!
+...
_باشه...
از اتاق ک اومدم دیدم یونگی بقیه دارن میان این طرف...
آیگوو... چرا همه رو خبر کرده؟!..
هیونگ جون با دیدن من دویید سمتم و توی ی حرکت یقمو گرفت و منو چسبوند ب دیوار و با صدایی ک توش عصبانیت موج میزد گفت: چ بلایی سرش آوردی؟!...
عصبی شدم... اما سعی کردم خودمو کنترل کنم... دستاشو از روی یقم برداشتم و از لای دندونای قفل شدم گفتم: واقعا فک کردی من اینجور آدمی ام؟؟؟ 
یونگی: چی شده ؟!
هیون دستی روی شونه هیونگ گذاشت و کمی عقب کشیدش...
ماجرا رو براشون تعریف کردم...
کیو جونگ بلافاصله گفت: بهتره دوستاشو خبر کنیم ...
همه موافق بودن...
یونگی: کیو جونگ.. هیون شما شماره دوستاشو ندارید؟!..
هردو سرشون رو به علامت منفی تکون دادن...
پوفی کشیدم ک هیونگ گفت: موبایلش کجاس!؟...
_فکر کنم تو خونه باشه ... توی کیفش...
هیونگ اخم خاصی توی صورتش بود... با همون اخم گفت: کلید خونتو بده...
کلیدو بهش دادم و با یونگی با عجله رفتن...
بعد رفتن اونا هیون درو باز کرد و بعدش کیو جونگ و من وارد اتاق شدیم ...
هیون و کیو داشتن ب یونا ک بیهوش رو تخت افتاده بود نگاه میکردن....
هیون نیم نگاهی ب من و بعدش نگاهی ب یونا انداخت و اومد سمتم و دست ب سینه کنارم ایستاد و گفت: امیدوارم شانس باهات یار باشه ....من دگ باید برم...
با تعجب پرسیدم: چی؟! منظورت چیه؟!...
جوابمو نداد و رفت...
_ایششش ...هیون لعنتی...
کیو: سر و صدا نکن ...بیا بریم بیرون...
با کیو جونگ از اتاق بیرون رفتم..
کیو رو یکی از صندلی های روبروی اتاق نشست و منم کنارش نشستم...
_منظور هیون از خوش شانسی شکایت نکردن از تو بود ...
با تعجب پرسیدم: چ شکایتی؟!!...
_ مثلا آسیب زدن ...  یا هرچیزی ...
+مثلا چی؟!
_چمیدونم .... از هیون بپرس...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(هیونگ)
توی خیابون بودم و داشتم رانندگی میکردم...وقتی یونگ سنگ خبر داد ک یونا توی بیمارستانه زود خودمو رسوندم اونجا....
یونگ سنگ نصفه نیمه گفت ک هرچی هست تقصیر جونگمینه...
وقتی دیدمش هجوم بردم سمتش....
نمی‌دونم چرا و برای چی ...دست خودم نبود ...
وقتی یونا رو بیهوش روی تخت دیدم حالم یجوری شد...
توی دلم ب خودم گفتم: لعنت بهت پسر ...تو چت شده!!؟...
تصمیم گرفتیم ب دوستاش خبر بدیم...
موبایلش خونه جونگمین بود...آ با یونگ  سنگ رفتیم سمت خونه تا گوشیشو برداریم ...
وقتی رسیدیم خونه چیزی ک دیدیم واقعا وحشتناک و غیرقابل باور بود..
.
.
.
.
ببخشید کم بود
وایییی مردمممم
با هزارتا بدبختی تایپ کردم
نظر بارون کنید تا قسمت  بعد








طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 | 06:30 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظر بدین!
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود