سلاممم
خوبین؟
راستی روزای آپمون تغییر کرده
جدولشو توی پست ثابت میزارم
بفرمایین ادامــه
نظر فراموش نشه

 


استاد کیم: من تا پایان ترم نمیتونم اینجا باشم... ی پیشنهاد کاری توی سوئدی دارم و میخام برم اونجا... پس باید زودتر رو تموم کنید... فقط یک هفته وقت دارید....
صدای زمزمه بچه ها ک ناراحت بودن بلند شد... استاد کیم دستشو ب نشانه سکوت بالا آورد و ادامه داد: کاملا جدی ام...و یک هفته هم بیشتر وقت نمیدم.... توی این هفت روز تمام تلاش خودتون رو بکنید.... کتابخونه برید... یا خونه های همدیگه.... چرت و پرت تحویلم نمی‌دید فهمیدید؟!...
همه بلند گفتیم: بله...
پوففف.... همین یکی کم بود... من با این اسب برم کتابخونه... یا برم خونش.. یا اون بیاد خونه ما... آیگووووو...
_بیا...
ی برگه جلو چشمام بود...
بهش نگاهی کردم و گفتم: این چیه؟!...
_ آدرس خونم..
پوکر فیس بهش نگاه کردم و گفتم: کی گفته من قراره بیام خونت؟!
لبخندی زد و گفت: پس من میام خونه شما...
آدرسو از دستش کشیدم و گفتم: نخیر ... من میام...
لبخندی زد و گفت: پس ساعت 6 می‌بینمت ...
خیلی خنثی گفتم: اوکی...
ایششش باید میرفتم خونه این اسب...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(هانا)
وقتی استاد گفت یک هفته بیشتر وقت نداریم استرس تمام وجودمو گرفت..
زیر لب با خودم غر میزدم....
_ آیگو... حالا چیکار کنم؟!... نکنه نمرم کم شه...وای اگه وقت نشه چی.؟!
+ چیزی شده؟؟!
با چهره ای ک نگرانی توش موج میزد گفتم: چیکار کنیم؟ ی هفته خیلی کمه...
لبخندی زد و گفت: اشکال نداره... فردا ک کلا کلاس نداریم...میتونیم صبح بریم کتابخونه میونگ سی...هوم؟!
_با صدایی نگران گفتم: ینی وقت میکنیم تموم کنیم!!؟
با لبخند گفت: آره و بعد ی چشمک زد...
یکم خیالم راحت شد... چون تنها نبودم و میدونستم کمک می‌کنه...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جینا)
وقتی استاد کیم گفت چقدر فرصت داریم... اعصابم بهم ریخت...
چشامو بستم و سرمو ب صندلی تکیه دادم.. 
پوففف...
_نگران نباش... تا 4 روز دگ تموم میکنیم...
تا این حرفو شنیدم چشام و باز کردم و بهش نگاه کردم و گفتم: واقعا؟!؟
لبخند ملیحی زد و گفت: آره...
نیشم باز شد...
_فردا بعداز ظهر میتونی بیای خونه من؟!
تعجب کردم...خونش؟؟؟؟؟ ‌‌   سوالی پرسیدم: چی؟!
فردا کلا کلاس نداریم ... بعد از ظهر بیا خونم بقیه کارا رو انجام بدیم....
_باشه
برگه ای برداشت و آدرس رو روش نوشت و داد بهم...
ازش گرفتم و گفتم: ممنون... یکم مکث کردم و گفتم: ساعت چند بیام؟!
یکم فکر کرد و گفت: اممم...ساعت 5و نیم ...
سرمو به معنی تایید تکون دادم و بعدش مشغول بقیه تحقیق شدیم...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جونگمین)
آی آی ...یونگی دارم میمیرم... تاحالا تو عمرم انقدر کلاس توی ی روز نرفته بودم...
یکم شونه سمت چپمو ماساژ بده...
آیگووو....
_ جونگمین کم غر بزن ... همش پنج تا کلاس اومدیااا...
روی تخت دراز کشیده بودم و یونگی هم داشت کمرم رو ماساژ میداد....یهو یادم افتاد بعد از ظهر اون دختره میاد... از جام سریع بلند شدم...
یونگی با تعجب پرسید: چی شده؟!؟
درحالی ک این طرف و اونطرف رو میگشتم گفتم: موبایلم...موبایلم کو؟!...
یونگی با همون قیافه تعجب زدش گفت: توی آشپزخونه دیدم....
دویدم طبقه پایین سمت آشپزخونه و موبایلم و برداشتم و شماره خانوم سونگ رو گرفتم...
خونه افتضاح بهم ریخته بود و باید میومد تمیز میکرد....
نیم ساعت بعد از تماسم خانوم سونگ اومد...ی خانوم تقریبا مسن بود ک آخر هفته ها میومد خونه رو تمیز میکرد....
_خانوم سونگ اینطرف...
_ ن ن ... اول اونطرف..
_خانوم سونگ اینا رو یادت نره جمع کنی...
یهو خانوم سونگ با اون چوب گردگیری زد تو سرم و غر غر کنان گفت: آیگووو...کم غر بزن پسره‌ی شلخته..
دستمو گذاشتم رو سرم و با قیافه مچاله شده از درد گفتم: خانوم سونگگگگ...
خانوم سونگ اخمی کرد و گفت: برو یکم خرید کن... انکار ب یخچالت دزد زده...
وای راست می‌گفت ... زود با یونگی رفتیم خرید ...و یونگی هم دلش نمیخاست خونه باشه منو پیاده کرد و رفت...
وقتی در خونه رو باز کردم دهنم از تعجب باز موند....
_واووو....
خانوم سونگ درحالی ک کیفشو رو دوشش جابجا میکرد از پله ها اومد پایین و لبخندی مهربانانه زد...
رفتم سمتش و خریدا رو گذاشتم زمین و گفتم: ممنونممم...
لبخندی زد و گفت: من دگ میرم ...ساعت نزدیکای 6 عه...
_باشه... خداحافظ
بعد از رفتن خانوم سونگ خریدا رو جابجا کردم  ک زنگ خورد...
_اوپس... فک کنم خودشه...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
بعد از کلاس رفتم حموم و بعد حموم موهامو خشک کردم و شروع کردم ب آماده شدن...باید سر وقت میرفتم...
تیپی ک یونا زده بود↓







از اتاق بیرون اومدم... هانا داشت با مامانش حرف میزد و جینا هم داشت ورزش میکرد..
جینا وقتی منو دید دست از ورزش کردن کشید و گفت: داری میری خونه اون پسره؟!
سرمو تکون دادم و گفتم: اوهوم
همون لحظه مکالمه هانا تموم شد  و اومد سمتم و گفت: داری میری ؟
_آره...من دگ برم ... خداحافظ
جینا: میخای با ماشین برو...
درحالی ک داشتم بند کتونیمو میبستم گفتم: ن ... با تاکسی میرم....آدرسو دقیق بلد نیستم..
جینا: باشه...
_خداحافظ همگی...
.
.
.
از خونه بیرون اومدم و ی تاکسی گرفتم و آدرس رو بهش دادم...
وقتی رسیدم ی خونه بزرگ جلوم دیدم... 
_آیگووو 
ی خونه بزرگ بود... اولش ی در بزرگ آهنی بود ک باز بود ....وقتی رفتم تو از دم در تا در اصلی خونه سنگ فرش بود و اطراف پر از گل و درخت  و اینجور چیزا بود ....زیاد نگاه نکردم و رفتم سمت در و زنگ زدم...


♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جونگمین)
تا صدای زنگ رو شنیدم رفتم جلو آینه و دستی ب موهام کشیدم و پیراهنم رو صاف کردم و رفتم سمت در و باز کردم...
آیگو...این چرا اینجوری میکنه؟
.
.
.
بنظرتون چی شده؟؟؟
نظر بدین
تا قسمت بعد خدانگهدار








طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : چهارشنبه 10 مرداد 1397 | 06:35 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود