سلام
من آمدممم
ببخشید دیروز آپ نکردم
آخه محو تماشای ی سریال بودم
نتونستم
بفرمایین ادامــه
مرسی بابت نظرات خوبتون



_یونا..
برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم: بله؟!...
لبخندی زد و گفت: هیچی ... خداحافظ...
بهش اسرار نکردم ک بگه...پس از ماشین پیاده شدم و درو بستم...
برام دست تکون داد و منم براش دست تکون دادم و رفت...
وقتی وارد خونه شدم.... هانا و جینا روی کاناپه نشسته بودن و درحالی ک تلویزیون نگاه میکردند رامن میخوردند...
وقتی درو بستم متوجه من شدن....خیلی پوکر فیس بهشون ذل زده بودم...
هانا با دیدن من ظرف رامن رو گذاشت زمین و دویید سمتم...
_اوه یونا... ببخشید... 
یکم جرم بحث کوچیک کردیم و منم لباسامو عوض کردم و رفتم نشستم کنارشون و شروع کردم ب رامن خوردن و تلویزیون نگاه کردن...
تازه شروع کرده بودم ب خوردن ک جینا گفت: با چی اومدی؟!
_با لیموزین بابام 
جینا لب و دهنشو کج کرد و گفت: هر هر هر ...بامزه... بگو ببینم با چی اومدی؟
_با هیونگ
جینا چاپ استیکا از دستش افتاد و هانا هم با دهن باز نگام میکرد.... 
_چیه؟ چرا قیافه هاتون این شکلیه؟؟
هانا همون‌طور ک با دهن باز ب من خیره شده بود گفت: میخاید قرار بزارید؟!
بلافاصله جینا گفت: نکنه همدیگرو دوست دارید ک باهم قهوه می‌خورید...میبرتت دانشگاه...میارتت خونه....قدم می‌زنید و ....
نزاشتم ادامه بده و گفتم: یاااا ....چی میگید شما دوتا!؟!... غذاتونو بخورید...
ب تلویزیون ذل زدم و ب غذا خوردنم ادامه دادم...
اونا هم وقتی دیدن چیزی نمیگم ب غذا خوردنشون ادامه دادن...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(هانا)
شب تا دیروقت با جینا رو تحقیقمون کار میکردیم...
اما یونا ولو شده بود رو تخت و خوابیده بود...
همیشه بیخیال بود...
فردا تا عصر کلاس داشتیم ....آیگووو....معلومه قراره روز سختی باشه...
صبح بیدار شدیم و صبحونه  خوردیم و لباسامون رو پوشیدیم و یکم رژ لب زدیم تا صورتامون بی روح نشه...
اولین کلاس کلاس استاد جانگ بود.... ی خانوم پیر بود... و البته غر غرو...
ترم قبل هم باهاش کلاس داشتیم ....
جینا بهش می‌گفت جادوگر پیر....
توی ماشین نشسته بودیم... یونا ک عقب ماشین نشسته بود گفت: الان با مین کی کلاس داریم؟
با تعجب پرسیدم: مین کی دگ کیه؟!
یونا: کیم مین کی دگ.... استاد کیم..
جینا خنده ای کرد و گفت: داداشت  ک نیست با اسم کوچیک صدا می‌کنی! ... مکثی کرد و گفت: ن کلاس بعدیه... الان با جادوگر پیر کلاس داریم...
من و جینا راجب خصلت های مثلا خوب این استاد برای یونا گفتیم..
_ بسه ...مرسی بابت توضیحات کاملتون...بعد روی شونه جینا زد و گفت: منو دم این کافی شاپه پیاده کن...
جینا لبخند مرموزی زد و گفت: با کیم هیونگ جون قرار داری؟
_آیگووو ... ن ...میخام برم قهوه بخورم...قهوه هاش عالیهههه....
جینا: باشششههه 
یونا رو روبروی کافی شاپ پیاده کردیم و رفتیم سر کلاس...
هنوز 30 دقیقه نگذشته بود ک کلی غر از این زن شنیدیم....
جینا با صدایی آروم ب من گفت: اگه ی روز ب عمرم مونده باشه این جادوگر پیر رو میکشم و تقاصِ....
_یون جینااا..
حرفش با صدای استاد قطع شد ...
جینا از جاش بلند شد و گفت: بله؟!
استاد با اون صدای تیزش گفت: مگه نگفتم سر کلاس من صحبت کردن ممنوعه...
جینا آروم و زیر لب گفت: ببخشید استاد
و بعد با اشاره استاد نشست...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
رفتم توی کافی شاپ و قهوه رو سفارش دادم و زنگ زدم ب مادرم...
بعد از چندتا بوق برداشت..
_الو؟... مامان...
مامان با صدایی ک توش خوشحالی موج میزد گفت: یوناااااا...دخترممم... خوبی؟...
با شنیدن صداش لبخندی روی لبم اومد و گفتم: خوبم ..⁦ شماها خوبین؟ 
+همه خوبیم...دلمون برات تنگ شده...
_مامانننن...
+بله!؟
یکم لحن صدامو مظلوم کردم و گفتم: یکم برام پول بفرست... پولام داره تموم میشه ... اینجا هوا داره سرد میشه لباس میخام بخرم... 
+ باشه امشب میفرستم... مواظب خودت باش
لبخندی زدم و با خوشحالی گفتم: ممنونم 
_ من دگ باید برم ...جلسه دارم... خداحافظ
+خداحافظ...
مکالمه کوتاه و خوبی بود ... امیدوارم پول زیاد بفرسته...
نزدیکای شروع کلاس استاد کیم چندتا قهوه گرفتم برای هانا و جینا و  از کافی شاپ زدم بیرون...
هانا و جینا با دیدن قهوه ها روحشون پر کشید ....
هانا: واییی یونااا ممنونممم... 
جینا: آیگو... این جادوگر مغز همه رو خورد ... مرسی بابت قهوه ...
لبخندی زدم و گفتم: خواهش میکنم...
هانا ب ساعتش نگاهی انداخت و گفت: بهتره بریم سر جاهامون بشینیم...
با تعجب پرسیدم: پس الان کجایی؟!
اشاره ای ب اون سمت کلاس کرد...
مسیر اشارشو گرفتم و ب پسری ک ب صندلی تکیه داده بود و چشماش بسته بود رسید ....یهو یادم افتاد ک باید گروهی بشینیم ...
سرمو بالا پایین کردمو گفتم: آها ... آره... این کمک هم میکنه؟! معلومه خابالوعه!
هانا از رو صندلی ای ک نشسته بود بلند شد و تک خنده ای کرد و گفت: هرچی باشه دعوا راه نمیندازه ...
خخخ منظورش ب هم‌گروهی من بود...
متفرق شدیم و رفتیم سر جاهامون و منم رفتم پیش اون بشر نشستم ...
استاد کیم وقتی وارد کلاس شد شروع کرد ب حرف زدن...
همون طور ک حرف میزد یکی از حرفاش باعث شد هنگ کنم....همین یکی رو کم داشتیم ...
.
.
.
استاد کیم چی کفت؟؟؟
منتظر قسمت بعدی باشید
بای بای





طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : سه شنبه 9 مرداد 1397 | 07:35 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظرات قشنگتون
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود