سلام رسیدیم به قسمت 7 داستان مرز مرگ و زندگی

خواهشا نظر بدین

مرسی

برین ادامه
l1do_0e747b1d41192f16da110b8db05f246a--pink-clouds-pink-sky.jpg
***
سویون:
اولین نامه تهدید کننده به دستمون رسید.میشه گفت توی کمتر از 5 ساعته که بیشتر وارد این خونه نشده بودیم که نامه اومد. تصمیم گرفتیم فعلا برای محافظت از خودمون ه کلاس ورزش های رزمی بریم.خب من و هون کی که دوره ی کامل دفاع شخصی رو گذرونده بودیم...و مین هو و مین هی به کلاس جودو قرار بود برن.
***
مین هو:
صبح شده بود. رفتم دانشگاه. البته با مین هی...سویون هم رشته پزشکی داشت اما خب دانشکده ش یه جای دیگه بود و ساعتش فرق داشت.بنابراین با ما نمیومد.هون کی هم امروز کلا نیازی نبود بره دانشگاه.
از مین هی خداحافظی کردمو رفتم سمت دانشکده اقتصاد خودم دوست داشتم مثل مین هی توی دانشکده هنر درس بخونم اما خب هیچ وقت خاله آری یه چنین اجازه ای نمی داد. معمولا آری رشته ها رو بر اساس جنسیت طبقه بندی میکرد. کاری که بی اندازه منو کلافه میکرد.
وارد دانشگاه شدم یه واحد برای امروز بیشتر نداشتم و فقط به این فکر میکردم که اون دختره رو نبینم. وارد کلاس شدمو مثل یه بچه خوب نشستم پیش دوستام . سوک یه نگاه بهم کرد:دوباره چی شده؟
حرفی نداشتم بزنم.راستش نفهمیده چی میگه.سوک یه پسر لاغر اندامه و کمی عضلانی...یکی از بهترین دوست های دانشگام. کنجکاو و مغرور...
دوباره گفت:باز چیکار کردی؟
+منظورت چیه؟
_موهاتو میگم

یادم افتاد.مین هی با کف ریش موهامو زده بود. زد به شونه ی دختر جلوییه.در گوشش یه چیزی گفت.دختره به من نگاه کرد و خندید.یادم رفت بگم مین هی توی دانشگاه با همه دوسته مخصوصا دخترا...خودمم نمی دونم چجوری و چرا...
از دختره یه اینه گرفت و گذاشت جلو روم. توش نگاه کردم . خدا وکیلی ضایع بود..کلاه سویشرتم انداختم روی سرم. بهتر شد...داشتم توی اینه به خودم نگاه میکردم که استاد پارک اومد داخل و مثل همیشه شروع کرد به حرف زدن. اینه رو پس دادم و شروع کردم به نوشتن جزوه...
***
مین هی:
امروز کلاس هنر های تجسمی داشتم. میشد گف یکی از واحد های اصصلی ترممه..با جیون پریدیم توی کلاس..مثل همیشه پسرا بیشتر از همه بودن...توی یه کلاس 15 نفری فقط 5 تا دختر بودو همه پسر... رفتیم جلو نشستیم. میخواستم پیش دخترای کلاس بشینم اما فقط جلو جا بود.بغل منو جیون دو تا پسر نشست بودن. منتظر استاد بودم.واقعا باید بگم خسته ام بودم و فقط میخواستم بخوابم.
میخواستم با جیون بحرفم ولی سرش با جزوه هاش گرم بود.پس نشستم به انالیز پسر کناریم..حدودا 5 سانت از من قد بلندتر بودن.به نظر خیلی شیطون می اومد. ولی به همه هم محل نمی داد.بهم یه نگاه انداخت.سرمو انداختم پایین.نمیخواستم فکر کنه از این دختر وِلام.جزومو دراوردم و توش شروع کردم به نقاشی کردن...
***
مین هو:
رفتم به سمت دانشکده هنر دنبال مین هی...امروز واقعا عصبانی بودم. اون دختره ی احمق مثل همیشه ... اسمش آچا ئه. یه دختر وِل بدبخت..که دور ور پسرا میگردا تا شاید یه چیزی گیر بیاره... مین هی جلوی دانشگاه منتظرم بود اما این بار جیون همراش نبود...رفتم سمتشو رفتیم خونه...
***
سویون :
رفتم خونه اما هون کی نبود.اختمالا رفته با دوستاش خوشگذرونی...بدون هیچ کلنجاری رفتم توی اتاقم...یه کم که گذشت صدای پا اومد میدونستم مین هو و مین هی برگشتن... رفتم پایین.میز عصرانه رو چیدم...هر دوتاشون اومدن پایین..بهشون نگاه انداختم. عصبی بودن. همین جوری که بهشون نگاه میکردم مین هو بدون هیچ حرفی یه نامه پرت کرد روی میز...


پایان

کامنت پلیز


تاریخ : شنبه 6 مرداد 1397 | 11:32 ق.ظ | نویسنده : دختر بهشتی(سارا) | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود