سلام
سخنی نیست جز اینکه
نظرا کمههههه
کمممممهههههه



آیگووووو....
ی دختر و پسر داشتن همو م.ی.ب.و.س.ی.د.ن حتی متوجه نشدن من درو باز کردم..
زود پشتمو کردم بهشون ... الان دقیقا دو میلی متر با هیونگ جون فاصله داشتم و انگار تو بغلش بودم... 
هیونگ جون دستشو گذاشت رو بازومو منو کشید کنار و تقه ای ب در زد... من پشتم ب اون دو نفر بود و واسه همین چیزی نمی‌دیدم و فقط صدا می‌شنیدم...
وقتی هیونگ ب در زد صدای جیغ ریز دختره رو شنیدم...
هیونگ جون تک سرفه ای کرد و با لحنی ک توش تمسخر بود گفت: ببخشید خلوتتون رو بهم میزنم اما کلاس استاد هان مگه اینجا نیس؟!
پسری ک توی کلاس بود چندتا سرفه کرد و با لحنی ک یکم شوک زده و استرس زده بود گفت: ن...کنسل شده... همه رفتن... 
هیونگ جون گفت: آهان... اوکی...و بعد با لحنی که توش تمسخر موج میزد گفت: درو می‌بندم تا ب کارتون برسید...
و بعد درو بست و رو ب من گفت: بهتره بریم...
لبخندی زدم و گفتم: من احتمالا دوستام کتابخونن ...میرم پیششون و با اونا میرم خونه... باشه ای گفت و از هم خدافظی کردیم و هر کدوم ب ی سمتی رفتیم...
نزدیک کتابخونه ک شدم ب هانا زنگ زدم...
_الو..
_هانا کجایین؟! من دم در کتابخونه وایسادم...
وقتی اینو گفتم : صدای جیغ بلند هانا گوشمو ترکوند...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(هانا)
تقریبا نصف راه رو رفته بودیم و از دانشگاه دور شده بودیم ک صدای گوشیم بلند شد...
بدون اینکه نگاه کنم کیه زود گوشیو جواب دادم...
_الو..
_هانا کجایین؟! من دم در کتابخونه وایسادم...
صدای یونا ک توی گوشم پیچید جیغ زدم و جینا هم زود ی گوش کنار خیابون کنار زد...
جینا با ترس و تعجب پرسید: چییی شده؟! چرا جیغ میزنیی؟!...
با جیغ جیغ گفتم: یونا رو جا گذاشتیم...
جینا ایشیییی گفت و گوشیو از دستم گرفت و جواب داد...
_الو...یونا
+...
_تو رو یادمون رفته ....
+...
_یاااا جانگ یونا ... کم غر بزن... با تاکسی بیا ... یا با اونی ک صبح اومدی...
اینا رو گفت و بعد گوشیو قطع کرد...
ماشینو روشن کرد و گفت: چقدر این یونا غر میزنه.... سرم درد گرفت...
چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم...
سر راه چندتا نودل سرد خریدیم ک بریم خونه بخوریم...
♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
آیگووو...
بعد از اون مکالمه شیرین با هانا و جینا تصمیم  گرفتم ی تاکسی بگیرم و برم خونه...
از دانشگاه بیرون اومدم و منتظر ی تاکسی بودم ...
گوشیمو انداختم توی کیفم...
با خودم گفتم بزار ببینم پول ب اندازه کافی دارم یا ن...
وقتی توی کیفم رو نگاه انداختم کیف پولمو پیدا نکردم...
کلی گشتم اما نبود...یهو یادم افتاد روی میز توی خونه جا گذاشتم...
زیر لب گفتم:آیگوووو من چرا انقدر بدبختم؟!... چرا باید کیف پولمو جا بزارم!؟...
پامو کوبیدم ب زمین ک یهو صدایی شنیدم...
_ دو راه بیشتر نداری! یا با من بیای یا با اون کفشا پیاده بری!...
ب پشت سرم ک نگاه کردم هیونگ جون رو دیدم... چقدر من امروز دیدمش....
با تعجب پرسیدم: چی؟!
خنده ای کرد و گفت: متاسفم اما حرفاتو شنیدم... 
ماشینمو یکم پایین تره ... چیزی جا گذاشته بودم و مجبور شدم برگردم و وقتی داشتم میومدم تو رو دیدم .. 
بعد اومد و از کنارم رد شد و برگشت نگاهم کرد و با لبخند گفت: بیا...میرسونمت..
از درون ذوق کردم و گفتم: آخ جون منو رایگان میرسونه خونه.... اما لبخندی زدم و گفتم: ن خودم میرم مرسی...
نگاهی ب کفشام کرد و گفت: با این کفشا؟!... بیا...قول میدم آدرس خونتون رو یاد نگیرم...
با این حرفش خندم گرفت...
چاره ای نبود... رفتم سوار ماشینش شدم.....
آدرس رو دقیق بلد نبودم.. ینی عادت داشتم.... اصولا آدرسارو حفظ نمیکردم....
چون تو مسیر برگشت همیشگی بود ...هی میگفتم چپ بره...راست بره...مستقیم بره ....دور بزنه و....
تا اینکه رسیدیم...
لبخندی زدم و گفتم: مرسی ک منو رسوندی...
متقابلاً لبخندی زد و گفت: خواهش میکنم...
خواستم از ماشین پیاده بشم ک صدام کرد...
_یونا...
.
.
.
ینی چی میخواد ب یونا بگه؟؟
نظر فراموش نشه









طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : یکشنبه 7 مرداد 1397 | 03:40 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظر یادتون نره!
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود