سلام چینگوهای گلم
بفرمایین قسمت یازدهم
نظر یادتون نره!



کیم هیونگ جون بود... چقدر من اینو میبینم... 
لبخندی زدم و گفتم: البته ...
ی نوشیدنی انرژی زا دستش بود ...اونو گذاشت روی میز و خودشم روبروم نشست...
نگاهی ب اطراف کرد و گفت: جونگمین کو؟!
با تعجب گفتم: جونگمین؟! 
سرشو ب معنای آره تکون داد و گفت: آره... مگه همگروهی نیستید...
درحالی ک فنجون قهوه‌مو دو دستی گرفته بودم گفتم: آقای کیم ما فقط از شانس بد من همگروهی هستیم...همین ... دلیل نمیشه باهم جایی بریم...
دستاشو ب حالت تسلیم بالا آورد و تک خنده ای کرد و گفت: تسلیمم ....
در قوطی نوشیدنیش رو باز کرد و گفت: ازت ی خواهشی دارم...
نگاهی بهش کردم و گفتم: چ خواهشی؟!
مکثی کرد و گفت: لطفا ب من نگو آقای کیم... اسممو صدا کن... وقتی میگی آقای کیم حس میکنم توی ی جای خیلی رسمی هستیم...
خنده ریزی کردمو گفتم: باشه...
تلفنم زنگ خورد ... هانا بود...
_ ...
+ باشه... 
رو ب هیونگ جون ک نوشیدنیشو میخورد گفتم: کلاس پنج دیقه دگ شروع میشه...
قهومو سر کشیدم و رفتم حساب کردم و ی قهوه دگ هم گرفتم و باهم دگ ب سمت کلاس رفتیم...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(هانا)
صبح با جینا یکم زودتر رفتیم دانشگاه ...مبخاستیم بریم کتابخونه....
کارمون ک توی کتابخونه تموم شد رفتیم سمت کلاسی ک استاد کیم گفته بود.. دو نفر دگ هم توی کلاس بودن....
چون باید گروهی میشستیم من توی ی ردیف نشستم و جینا هم ردیف کنارم....
در واقع کلاس از چهار ردیف نیمکتای دوتایی تشکیل شده بود ...شبیه نیمکت بودن ...اما نیمکت نیستن.. 
یواش یواش ک ب ساعت کلاس نزدیک میشدیم...کلاس شلوغ تر میشد ...  دگ منتظر بودیم سر و کله یونا پیدا بشه ....
البته تو این مدت بیکار نشستم و ی نگاهی ب کتابایی ک آورده بودم انداختم...
مشغول مطالعه بودم ک کسی کنارم نشست...
نیم نگاهی انداختم... فک کنم همگروهیم بود ...منکه ندیده بودم... حتما همینه...
وقتی نشست سرشو گذاشت رو میز...فک کنم خابید ....
یونا دقیقا سه دقیقه بعد استاد رسید ... اما با اون پسره کیم هیونگ جون رسید ... وقتی بریم خونه قضیه رو ازش می‌پرسیم...
من کتابارو ورق میزدم و اگر مطلبی پیدا میکردم می‌نوشتم اما این پسره ی کتاب گذاشته بود جلوش و با دقت میخوند...
چند دقیقه نکشید ک صدای یونا کلاسو پر کرد... باز با اون پسره دعواش شد... بالاخره یکیشون اون یکی رو می‌کشه...
اما استاد ساکت نشست و یکم سرشون غر زد و جو کلاس برگشت....
من تقریبا دو صفحه نوشته بودم اما اون چی؟!...
برگشتم نگاهی بهش انداختم و با لحنی خونسرد گفتم: اگه بخوای فقط کتاب بخونی حس نمیکنی خیلی بهت خوش میگذره؟!
با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت: من؟! با منی؟!
سرمو ب معنای آره تکون دادم و چندتا برگه گذاشتم جلوش و گفتم: بهتره بنویسی تا بخونی...
نگاهی ب برگه ها انداخت و نیم نگاهی ب من و گفت: اوکی...
ایششش ... 
دگ آخرای ساعت کلاس بود و هردو درحال نوشتن بودیم...
_بهتره این زمان استراحت رو بمونیم و روی تحقیقمون کار کنیم...
پیشنهاد خوبی بود.. منم قبول کردم...
 وقتی کلاس تموم شد یونا اومد سمتمون و ازمون خواست بریم ی چیزی بخوریم اما نشد ... انگار جینا هم تصمیم ما رو داشت چون اونم نرفت...
دگ تقریبا آخرای زمان استراحت بود و همه یواش یواش کلاس رو ترک میکردن تا برم سر کلاس بعدی ...ب یونا زنگ زدم و گفتم بیاد....
تا ب کلاس رسیدیم ...صدای جیغ و هورای بچه ها ب گوشمون رسید .... با جینا رفتیم سمت کلاس...
جینا از یکی از دخترا پرسید: چی شده؟!
دختره با خوشحالی گفت: استاد هان نیومده کلاس تعطیلهههه... جیغغغغغغ... 
با جینا خیلی خوشحال شدیم و با دو رفتیم سوار ماشین شدیم تا بریم خونه.... 

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جینا)
وقتی با هانا رفتیم كتابخونه با دقت راه میرفتم ک اتفاق دیروز تکرار نشه....
وقتی کلاس شروع شد و استاد اومد .... اونایی که سرجاشون نبودن متفرق شدن و رفتن سرجاشون ....یکی اومد سمت میزی ک من نشستم و گفت: جینا؟!.. 
_بله خودمم.. 
لبخندی زد و نشست و بعد دستشو جلو آورد و گفت: خوشبختم.... کیم کیو جونگ هستم.. 
منم دست دادم و گفتم: منم همینطور...
وقتی یونا با اون پسره اومدن سر کلاس یکم مشکوک شدم...ینی چ خبره؟!...
ولی از همه بدتر اون دعوایی بود ک شد ...
دلم میخواست اون پسره رو بزنم ... 
همش باعث میشه یونا عصبی بشه .... 
یونا الکی عصبی نمیشه مگر اینکه کسی رو مخش راه بره....
استاد کیم اون جروبحث رو فیصله داد و کلاس رو ب حالت اولش برگردوند....
خیلی به تحقیق توجه میکرد و روش کار میکرد و ب کمک همدیگه چند صفحه نوشتیم...
خیلی درسش خوب بود....ینی باید بگم حافظش خیلی خوب بود ... چون ب چیزایی ک مال سال قبل بود اشاره میکرد و منم اصلا یادم نبود... 
قرار شد تایم استراحت رو بمونیم و بیشتر کار کنیم و بخاطر همین نشد با یونا بریم ی چیزی بخوریم...
نزدیکای شروع کلاس دوم با هانا رفتیم سمت کلاس .... 
نزدیکای کلاس بودیم ک صدای جیغ و فریاد بچه ها از خوشحالی شنیده میشد... دست هانا رو گرفتم و دوییدم سمت کلاس...
ی دختر نزدیک در بود... ازش پرسیدم که چی شده؟!
اونم با خوشحالی گفت ک استاد هان نیومده و کلاس تعطیله و بعد جیغ کشید و رفت سمت دوستاش...
ماهم خیلی خوشحال شدیم .... چون خسته بودیم...
پس سمت ماشین رفتیم ک بریم خونه و حسابی استراحت کنیم....

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
با هیونگ جون رفتیم سمت کلاس...
در کلاس بسته بود...
_فکر کنم دیر رسیدیم...
گوشمو چسبوندم ب در...
_چیکار می‌کنی؟!
انگشت اشارمو گذاشتم رو دماغمو و گفتم: هیسسسس...
هیچ صدایی نمیومد... از در فاصله گرفتم... رو ب هیونگ جون گفتم: هیچ صدایی نمیاد... احتمالا استاد اومده ...
هیونگ جون تک خنده ای کرد و گفت: اشکال نداره ... استاد هان خیلی مهربونه ... بریم داخل..مشکلی پیش نمیاد...
بدون اینکه در بزنم درو باز کردم و پریدم تو...
آیگوووو....هییییی...چی میبینممم....واووووو...

.
.
.
بنظرتون چی دید؟؟
ینی چی شده؟؟؟
نظر یادتون نره!
فعلا خدافظ






طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : شنبه 6 مرداد 1397 | 04:16 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظر یادتون نره!
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود