سلام

اینم قسمت 6 داستان مرز مرگ و زندگی...

برید ادامه...

l1do_0e747b1d41192f16da110b8db05f246a--pink-clouds-pink-sky.jpg
سویون:
باورش خیلی سخت بود که بعد از 18 سال تازه بفهمم خانواده ام واقعی نیستن. راستش توی یه شب صاحب سه تا خواهر و برادر شده بودم.
فردا صبح رفتیم خونه ی جدیدمون.چیزی که از پدر و مادرمون به ارث رسیده بود.
وکیل مین سئو گفته بود که پدر و مادر ما بخاطر دشمن بود شرکتشون با یه انجمن جاسوسی کشته شدن و ما هم در خطریم چون اونا میخوان ما چهار نفر هم بکشن. از دیشب تا حالا نخوابیده بودم و توی اتاقم گریه میکردم.../:(راستش نمی دونستم چرا دارم گریه میکنم)....(اسکله)
***
مین هو:
بیدار شدم...راستش اتاق من با سویون دیوار به دیوار بود.صدای گریه هاشو میشنیدم اما واقعا خوابم میومد . بر خلاف خواهرم برای من اصلا اونقدرا مهم نبود/:
رفتم پایین که دیدم مین هی داره تلوزیون نگاه میکنه و هون کی هم دستشو انداخته روی شونه مین هی و یه جورایی عاشقانه داشتن تلوزیون میدیدن-______-. یه خورده غیرتی شدم. خب یه جورایی هم وقتی مین هی رو دیدم یادم رفت خواهر و برادریم.
مین هی موهاشو دم اسبی کرده بود تا کمرش میرسید. یه تیشرت صورتی و همین طور یه شلوار سفید پوشیده بود...هون کی هم موهاشو به عقب شونه کرده بود(0بچه مثبتی.) و یه شلوار خونگی که حالت جین داشت و یه لباس استین بلند مشکی....
.
.
رفتم پشت سرشونو و زدم پس کله هر دوتاشونو گفتم:یادتون رفته خواهر و برادرین...
هر دوتاشون یه متر پریدن هوا و با تعجب نگام میکردن.. دوباره زدم پس کله شون
ادامه دادم:ماه عسل نیومدین که ... و خندیدم..
خندم یه تموم شد رفتم سمت اشپزخونه و قهوه درست کردم و میز صبحانه رو چیدم.. تمام این مدت صدای مین هی و هون کی رو نمیشنیدم کارم تموم شده بود که یه دفعه یکی پرید روم.. هون کی بود..
میخواستم از دستش خلاص شم که یه دفعه مین هی با کف ریش اومد سراغمو یه طرف موهامو ...(فکر نمیکردم که اونقدرا هم بی جنبه باشن)

***
مین هی:
قیافش خند دار شده بود ولی خب اونم داشت از عصبانیت منفجر میشد. هون کی رو انداخت اون طرف و دوید سمت من..منم فرار کردم یه دو دور که دور خونه زدیم.سویون اومد پایین:چیکار میکنین.؟
تا دیدمش پریدم پشتش وگفتم:منو میخواد بزنه..
سویون یه نگاه کرد به مین هو..
مین هو با صدای بلند گفت:نصف موهامو زده... و روی سوین خم شد تا ببینه.. فکر کردم که میاد کمکم میکنه...
راستش بعد از چند ثانیه تازه فهمیدم سویون یه دوره کامل دفاع شخصی رفته چون من و مین هو رو فتیله پیچ کرد/:
***
هون کی:
 شروع کردیم به صبحانه خوردن...مین هی و مین هو با قهر کرده بودن...خدا وکیلی انگار نه انگار که که حدودا هم سنن و میرن دانشگاه...
امروز باشگاه داشتم و تقریبا نیم ساعته دیگه شروع میشد. از سر میز بلند شدم و رفتم بالا... ساک ورزشیمو برداشتم..یه شلوار جین  و یه گرم کن ورزشی روی تیشرتم پوشیدم و یه کلاه کپ هم گذاشتم سرم. از پله ها رفتم پایین. مین هی و سویون داشتن تلوزیون نگاه میکردن و مین هو هم داشت روی یکی از مبل ها کتاب میخوند و با موهاش ور میرفت ...با صدای بلند خداحافظی کردمو زدم بیرون. صندوق پستیمون که توی حیاط بود پر شده بود.توشو یه نگاه انداختم چند تا نامه تبلیغاتی و اینا...اما یکیشون به نظر تبلیغاتی نمی یومد...میخواستم برم اما واقعا حواسم پرت نامه شده ... اخه تازه ساعت 4 صبح امروز اومدیم اینجا و کسی از اومدنمون خبر نداشت... به ساعت نگاه کردم یه 20 دقیقه وقت داشتم... رفتم سمت صندوق پست...
***
سویون:
داشتم با مین هی تلوزیون میدیدم که در با شتاب باز شد و هون کی اومد تو یه جورایی نگران بود...برگشتم سمت تلوزیون و بدون اینکه به هون کی نگاه کنم گفتم:مگه نمیخواستی بری باشگاه؟؟؟
هون کی اومد سمتم و نامه رو نشونم داد. قیافش مضطرب و نگران میومد. نگران شده بودم. نامه رو ازش گرفتم و خوندم...

پایان

ببخشید کم بود امروز میرم یه جایی نتونستم کاملش کنم...
به نظرتون توی نامه چی نوشته بود؟؟؟
کامنت پلیز
بای



طبقه بندی: The Boundary Of Death And Life، 

تاریخ : چهارشنبه 3 مرداد 1397 | 02:52 ب.ظ | نویسنده : دختر بهشتی(سارا) | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود