سلوم
نت نداشتم 
دقیقا روزی ک خاستم آپ کنم نتم تموم شد 
سخنی نیست
بفرمایین ادامــه تا از خماری دربیاید 



_من یونگ سنگم...
منم دست دادم و گفتم: خوشبختم من جینام...
لبخندی زد و گفت: باعث افتخارمه ک با شما آشنا شدم...
خوشم نمیومد زیاد با افرادیکه تازه آشنا شدم حرف بزنم...لبخندی زدم و گفتم: من دگ باید برم خونه... دیرم شده...
میخاستم بگم خداحافظ ک زود گفت: میخاین برسونمتون؟...
سریع گفتم: ن ن ... خودم ماشین دارم...خدافظ... 
زودی از اونجا دور شدم .... فوقش فردا صبح زودتر میام دانشگاه و از کتابخونه کتاب میگیرم....
رفتم تو ماشین نشستم و به هانا زنگ زدم و گفتم ک من تو ماشینم کارش تموم شد بیاد...
تقریبا ده.. پونزده دقیقه تو ماشین بودم ک هانا با ی عالمه کتاب اومد...
با تعجب پرسیدم یعنی تو همه اینارو لازم داری؟!!...
هانا با نیش باز گفت: آره..
خخ ... باهم دگ رفتیم خونه .... وقتی توی راه پله ها بودیم صدای ی آهنگ غمگین می‌پیچید...
کاملا واضح بود کشتی‌های یونا غرق شده....
وقتی در خونه رو باز کردیم تمام برقا خاموش بود ... اما چون ظهر بود زیاد تاریک نبود ...
یونا دراز کشیده بود رو کاناپه و آهنگ غمگین گوش میداد ...
_یاااا یونا...
+ جینا خفه شو اعصاب ندارم و بعد بلند شد و رفت تو اتاق...
آخیییی... دلم سوخت...ولی خیلی خنده داره...با دشمنت هم‌گروهی باشی...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
صبح هانا و جینا زودتر رفتن... میخاستم ی دوش بگیرم بعد برم دانشگاه...
کلاس ساعت یازده بود و منم کلی وقت داشتم...
رفتم دوش گرفتمو حوله رو پیچوندم دور خودم و موهامو با سشوار خشک کردم...
داشتم جلو آینه موهامو شونه میکردم ک چشمم ب لاکایی ک رو میز بود خورد...
ساعت تازه نه و نیم بود .... موهامو شونه کردم و گوجه ای بستم و نشستم لاک صورتی کمرنگی رو ب ناخونم زدم ...تا لاکا خشک بشن شد  ده و ربع ...آیگووو...
زود لباسامو پوشیدم و راه افتادم... ده دقیقه وایسادم اما تاکسی نیومد...پیاده راه افتادم...ساعت ده و نیم بود ... امیدوارم ی تاکسی پیدا کنم ... کفشام پاشنه بلند بود ....کاش کتونی می‌پوشیدم....آیگووو... یکم ک راه رفتم پاهام درد گرفتن... ایستادم و مچ پامو ماساژ دادم... درحال ماساژ دادن مو دان بودم ک صدای بوق ماشینی توی گوشم پیچید... آیگووو چ بلند بود...ی بار...دو بار ...سه بار بوق زد...برگشتم چیزی بگم ک با دیدن اون فرد دهنم بسته شد...
_سلام...
لبخندی زدم و گفتم: سلام آقای کیم شما اینجا چیکار میکنید؟!
از ماشین پایین اومد و درحالی ک آرنجشو گذاشته بود رو سقف ماشین عینک دودیش رو درآورد و گفت: سوار شو ! توی ماشین بهت میگم...
لبخندی زدم و گفتم: ن ممنون خودم میرم...
اومد این سمت و در ماشین رو باز کرد و گفت: سوارشو... اگه دیر برسیم استاد کیم رامون نمیده...
ب ساعتم نگاهی انداختم ...اوه... راست می‌گفت.. ده دقیقه به کلاس بیشتر نمونده بود...
پس سوار شدم ... درو بست و خودشم نشست و راه افتادیم....
_ خواب موندم ... امیدوارم دیر نرسیم ...
منم در پی حرفش گفتم: منم تاکسی پیدا نکردم...
وقتی رسیدیم زود ماشینو پارک کرد و با دو رفتیم سمت کلاس...
هیونگ جون جلوتر بود و وقتی در کلاس رو باز کرد استاد توی کلاس بود... درحالی ک نفس نفس میزد گفت: ببخشید دیر کردیم... تکرار نمیشه...
استاد اشاره کرد بیایم تو... تعظیمی کردیم و وقتی خواستیم بریم سمت میزا گفت: پیش همگروهیاتون بشینید ...
نگاهی ب بچه های کلاس انداختم...
آیگووو اون پسره اونجاس ... با بی میلی تمام رفتم کنارش نشستم...
چندتا نفس عمیق کشیدم تا نفسم برگرده ...
_خوش گذشت؟!
زیر چشمی بهش نگاه کردم و نگاهی انداختم ب جینا  هانا ک  هر کدوم ی طرف  نشسته بودن... ب هانا پیام دادم ک یکی از کتاباشونو بده...
_چ تیپی هم براش زدی!...
آیگو... این چی داشت برای خودش می‌گفت ... باز اهمیتی ندادم ... هانا کتابو دست ب دست کرد تا ب من برسه...
_یکم زودتر باید میومدید ک کسی شک نکنه!
ها؟!... داشت راجب چی حرف میزد؟!...
_ چندمین قرارتون بود؟!
آیگووو ...این بشر واقعا رو اعصاب منه...
برگشتم سمتشو از لای دندونای قفل شدم گفتم: میشه خفه شی و چیزی نگی!
خیلی خونسرد لبخندی زد و گفت: عصبی نشووو....من ک چیزی نگفتم... فقط میخام بدونم این خانوم شارلاتان با دوست من چیکار میکردن؟! همین...
_یااااا پسره احمق...
اوه باز بلند حرف زدم ...
استاد کیم اومد سمت ما (عکس استاد کیم توی قسمت هشتمه)
آب دهنمو با صدا قورت دادم ...
استاد کیم سرشو آورد جلو و گفت: فقط ی بار دگ باهم جروبحث کنید میندازمتون...
و بعد ب برگه های خالی ای ک جلوی این پسره بود نگاهی انداخت و گفت: فک میکردم چیزی نوشته باشین..
_استاد این تازه اومده هنوز شروع نکرده بنویسه..
خیلی تعجبی پرسیدم: مگه من قراره بنویسم؟! 
_ تو...
استاد کیم نزاشت حرفشو بزنه و درحالی ک ب من اشاره میکرد گفت: تو مطالبو می‌خونی ....و بعد ب اون اشاره کرد و گفت: توهم می‌نویسی... جای بحثی هم نیست...
و بعد درحالی ک میخاست بره سمت میزش گفت: آیگو... بچه های دبستانی...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جونگمین)
اون می‌گفت و من می‌نوشتم.... دستم داشت منفجر میشد... ینی لازم بود انقدر سختی بکشم،؟!..
ن ب من استراحت میده ن ب خودش...
فکش از جا درنیومد؟!

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
بعد کلاس رفتم سمت کافی شاپ... هانا و جینا و همگروهیاشون و ی سری دگ از بچه ها توی کلاس نشسته بودن روی تحقیقاتشون کار میکردن...
طبق عادت همیشگی ی قهوه و کیک شکلاتی سفارش دادم و خواستم هندزفریمو بزارم تو گوشم ک صدایی گفت: میتونم اینجا بشینم؟!
سرمو آوردم بالا...

.
.
.
کی بوددددد؟!؟
نظر یادتون نره!
قسمت قبل نظرا کم بود...
نظر کم باشه داستانو نمیزارمااا
فعلا بای بای 





طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : پنجشنبه 4 مرداد 1397 | 11:05 ق.ظ | نویسنده : røyã | نظر نمیدی؟؟؟
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود