سلام

خوبین خوشین؟؟؟؟

اقا اومدم با قسمت 5 داستان مرز مرگ و زندگی

برین ادامه(:
.
9ha7_0e747b1d41192f16da110b8db05f246a--pink-clouds-pink-sky.jpg
 ****
سویون:
رفتم پایین. دیگه شب شده بود و وقت صرف شام بود. نشستم و شروع کردم به خوردن که مادر شروع کرد به حرف زدن:لیون(اسم پدرم) میخواستم موضوعی رو باهات درمیون بذارم.
بهش نگاه کردم .
ادامه داد:امروز یه اتفاقاتی افتاده که فکر کنم بهتره تو هم نظرت رو بهمون بگی..
پدر:چی شده؟
مادر:فکر کنم باید روی تربیت سویون تجدید نظر کنیم.
دود داشت از سرم بلند میشد و فقط کافی بود یه کلمه دیگه از اونا میشنیدم.
ادامه داد:این چند روزه رفتار سویون به مراتب تند خو تر شده.
دیگه تحمل این حرفاشو نداشتم.
گفتم: رفتاره من بده یا تو...وچنگالو به سمتش نشونه رفتم.
دست خودم نبود. تا حالا اینجوری با مادر حرف نزده بود.
مادر در حالی که عصبانی شده بود گفت:سویون میشه درست حرف بزنی؟من که کاری نکردم.
با این که حرفم یه احتمال بود گفتم:پس قضیه این عکس چیه؟؟ بلند شدم و عکس رو کوبوندم جلوشون...
مادر و پدر تعجب کرده بودند.. مادر گفت:تو حق نداشتی بری سراغ میز کار پدرت
توجهی نکردم و با صدای بلند شروع کردم به خوندن پشت عکس:خانواده جونگ سال 1998
پوزخند زدم:اه... چه جالب این عکس من نیس؟
مادر گفت:سویون ...
داد زدم:قضیه این عکس چیه؟
مادر و پدر بهم نگاه کردن. میدونستد منتظر جوابم....
***
مین هی:
توی اتاقم بودم و داشتم کتاب میخوندم که صدای در اومد. تعجب کردم. پدر اینبار زود اومده بود خونه...رفتم پایین پیش پدر و میخواستم بغلش کنم اما مانع شد... دیدم پشت سرش چند نفر اومدن داخل.می شناختمشون..شرکای کارخونه و شرکت پدر.یکیشون یه خانم مسن اشرافی بود.دوتاشون میشه گفت سه الا چهار سال با من تفاوت سنی داشتن و یه مرد میانسال هم اومد داخل. پدر و شرکاش به غیر از یکیشون رفتن تو.اون یکی زل زده بود به من...میخواستم برم بالا اما همچنان داشت به من نگاه میکرد. برگشتمو بهش چشم غره رفتم ولی منظورمو نفهمید...میدونستم که نباید به شرکای پدرم بی احترامی کنم اما نمیشد.اومدم جلوش وایستادم میشه گفت به اندازه ی حدودا 7 سانتی متر ازم قد بلند تر بود. بهش لبخند زدم و...
با لگد زدم به جای حساسو در رفتم. رفتم توی اتاقو درو بستم...
***
هون کی:
داشتیم شامو سرو میکردیم.همیشه در این موقع میخندیدیم و خوش میگذروندیم که انگار از خانوواده های اشراف نیستیم اما بعد از دو روز نیومدن شین و شین مه و چهار صبح اومدن به خونه وضعیت رو بد کرده بود. داشتیم شام میخوردیم که حرف مادر توجهمو جلب کرد
_به نظرت باید الان بگیم..؟؟
پدر رو نگاه کردم که به من نگاه میکرد...
+مجبوریم...
***
سویون:
بعد از این که ماجرا رو برام تعریف کردن حالم بعد شد...باورم نمیشد که مال این خانواده نیستم و یه بچه یتیمم. مادر یا عمه ایم برای جلسه خصوصی خاندان جونگ رو به خونه دعوت کرد و همین طور وکیل مین سئو وکیل خانوادگی پدر و مادرم...

******************************

سکوتی سنگینی حاکم بر سالن غربی عمارت عمه ایم حاکم شده بود...
وکیل مین سئو بدون هیچ واهمه ای شروع به صبحت پیش مقدمه مطلب اصلی کرد...
***
مین هی:
تا حالا فامیل هامو ندیده بودم و حتی نمیدونستم این جلسه برای چی هست. دیروز وقتی پدرم فهمید چنین کاری کردم داشت از عصبانیت دیوونه میشد. فهمیدم که پدر میخواست من با اون پسره ازدواج کنم که سهم پدرم  توی شرکت و همین طور کارخانه بیشتر بشه. وقتی شرکای پدرم از خونه رفتند فقط میتونستم صدای داد و فریاد پدرم رو از اتاقم بشنوم که با یه زنگ موبایل از طرف عمه ایم حالتش نگران و مضطرب شد.
وکیل مین سئو شروع به گفتن مطلب اصلی کرد:با توجه به حادثه ای که 18 سال پیش برای خانم و اقای جونگ افتاد. بعد از تصمیم دادگاه و مطالعه وصیت نامه اقا و خانم مقتوله بچه ها از هم جدا شدند تا زندگی بهتری داشته باشند و از هم بی اطلاع....
***
مین هو:
وکیل مین سئو داشت همین جوری حرف میزد...واقعا نیاز به توجه نداشت. داشتم همه خاندان جونگ رو از زیر نظر میگذروندم که قیافه ی یه دختره رو دیدم. اشنا میزد. وقتی فکر کردم یاد اولین روز دانشگاه افتادم. مین هی جونگ...(: بهش لبخند زدم . وقتی متوجه شد که نگاش می کنم . سرشو بلند کرد و با لبخند جوابمو داد.اونم منو شناخت. فکر نمیکردم فامیل هم باشیم. همین جوری با انالیز کردن خانواده ادامه دادم تا وکیل مین سئو چند سرفه کرد:و اینک اعلام میکنم که پس از بررسی وصیت نامه دوم خانم و اقا جونگ به این نتیجه رسیدیم... صداشو صاف کرد و با صدای رسا اعلام کرد:سویون ، مین هو ، هون کی و مین هی جونگ حاضر به اعلام هستم که شما چهار نفر با یکدیگر خواهر برادر هستید و...
دیگه صداشو نمیشنیدم.

************
وکیل مین سئو پس از گفتن این واقعیت گفت که باید این چهار نفر باهم در یکی از خانه هایی که به ارث بردند زندگی کنند و باید این را بدانند که به دلیل اینکه پدر و مادرشان در یکی از ادرات امنیتی کشور کار میکردند و نفوذ زیادی در جامعه داشتند توسط یکی از شرکت های جاسوسی کشته شده اند و به احتمال زیاد برای تهدید و به قتل رساندن انها هر کاری میکنند صحبت کرد و....

پایان
اقا اینم از قسمت 5....
امیدوام خوشتون اومده باشه(:





طبقه بندی: The Boundary Of Death And Life، 

تاریخ : دوشنبه 1 مرداد 1397 | 12:13 ب.ظ | نویسنده : دختر بهشتی(سارا) | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود