سلاااممم ب همگی 
باورم نمیشه قسمت نهم داستانمم 
امیدوارم تا اینجا راضی باشید
چندتا نکته بگم بعد بریم سراغ داستان 
1_ توی همین پست راجب داستانم نظر بدید 
2_ اگه سوالی راجب داستانم دارید توی همین پست بپرسید
3_ توی نظرسنجی وب شرکت کنید
4_ توی قسمت قبل یادم رفت عکس استاد کیم رو بزارم
هیچکس هم نگفت 
اما گذاشتم
میتونید عکس استاد کیم رو توی قسمت هشتم ببینید
حالا بفرمایین ادامــــه 



_جانگ یونا و پارک جونگ مین...
چییییییی؟ 
چی رو خیلی بلند گفتم و همه نگاه ها افتاد رو من...
استاد کیم از بالای عینکش نگاهی کرد و گفت: مشکلیه؟!
درحالی ک قیافم مچاله شده بود گفتم: مشکل ک چ عرض کنم دردسریه واسه خودش!
همه ریز خندیدن ک اون پسره یا بهتره بگم پارک جونگ مین بلند شد و گفت: یااا حواست به حرفات باشه...
خواستم چیزی بگم ک استاد ی کتاب محکم کوبید رو میز و گفت حق اعتراض ندارید ...بشینید...
هانا آستینمو گرفت و کشید تا من بشینم ... وقتی نشستم جینا لبخند ژکوندی تحویلم داد و گفت:ب ما میخندی؟! حالا ب حال خودت گریه کن و بعد خندید...
کارد می‌زدی خونم درنمیومد... 
_ از جلسه بعد کارتون گروهیه و توی کلاس A برگزار میشه .... 
هرکس کنار همگروهیه خودش میشینه...
موضوعاتی ک میتونید روش کار کنید روی بورد هست ... 
خسته نباشید...
اینا رو گفت و رفت...
هانا و جینا رفتن کتابخونه... منم ترجیح دادم پیاده برم خونه و یکم هوا ب کلم بخوره...
♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جینا)
_هانا من میرم این سمت...
هانا سرشو بالا و پایین کرد و گفت: اوهوم ... منم میرم اینطرف... فک کنم کتابی ک میخام این سمته...
رفتم بین قفسه کتابها و دنبال کتابایی میگشتم ک بدردم بخوره....
ی پسر چاق جلوی راهمو گرفته بود...
_اهم ...اهم...
وقتی متوجه شد کمی چسبید سمت قفسه تا من رد شم...
چقدرم چاقهههه... یکی نیست بگه یکم ورزش کن کپل...
همون جور قفسه های بعدی رو نگاه کردم و ی قفسه دیدم ک کتاباش یکم مربوط بود ... 
همون‌طور ب قفسه بالا و کتاباش نگاه میکردم و جلو میرفتم .....
ک یهو نفهمیدم چی شد پام گیر کرد و درحالی ک نزدیک بود با صورت روی زمین پخش بشم دستی در شکمم حلقه شد و مانع زمین خوردن من شد... 
و بعد کمک کرد من ب ایستم... 
چون پشت من بود ندیدمش ... وقتی دستشو از روی شکمم برداشت برگشتم سمت اونی ک منو نجات داد...
وقتی برگشتم با لحنی نگران پرسید: حالتون خوبه؟ اتفاقی ک نیفتاد؟!
لبخندی زدم و گفتم: ن اتفاقی  نیفتاده... ممنونم که منو نجات دادین...
درحالی ک دستش توی جیب شلوارش بود لبخندی زد  و گفت: خواهش میکنم....
اما چی شد ک من نزدیک بود بخورم زمین؟؟
درحالی ک سعی میکردم پشت سر پسر رو ببینم تا چی اونجا بود پرسیدم: چی روی زمین بود ک نزدیک بود بیفتم؟!
کمی خودش رو کنار کشید و با انگشت اشارش ب جایی اشاره کرد ..
مسیری ک انگشت اشارش نشون میداد رو دنبال کردم و ب ی کتاب قطور روی زمین برخوردم ....
_واییی من اصلا این کتابو ندیدم ... بعد بهش نگاهی کردم و گفتم: بازم ازتون مچکرم...
حس کردم قیافش آشناس...
دستشو جلو آورد و گفت: من .....
.
.
.
منننن!!!!
خخ ببخشید کم بود آخه اصلا وقت ندارم...
فردا بقیشو میزارم...
بنظرتون کی بود؟!؟
نظر یادتون نره!
بای بای









طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : یکشنبه 31 تیر 1397 | 06:13 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظرتون چیه؟
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود