سلام اومدم با قسمت 4 داستان مرز مرگ و زندگی (نجات)

امیدوارم خوشتون بیاد

✿◕ ‿ ◕✿

بفرمایید ادامه...

9ha7_0e747b1d41192f16da110b8db05f246a--pink-clouds-pink-sky.jpg
خلاصه:خانم و اقای جونگ توسط یه فرد به قتل رسیدند(نظریه ی پلیس) و قاضی دادگاه گفت که باید چهار بچه این دو نفر بین فامیل تقسیم شن تا زندگی بهتری داشته باشند و حالا 18 سال از قضیه گذشته اون بچه به دانشگاه میرن...
سن بچه ها:سویون 25_مین هو 21_هون کی 20_مین هی 19_جیون(دوست مین هی) 19
بریم سراغ داستان^-^
****
جیون:
با مین هی وارد محوطه دانشگاه شدیم. خب راستش من کلن داشتم از اضطراب می مردم اما مین هی عین خیالشم نبود. منو مین هی داشتیم می حرفیدیم که رسیدیم به اتاق مدیریت دانشگاه. یه اتاقک نسبتا بزرگ که به سبک کلاسیک از بیرون دیزاین شده بود و از شیشه های اتاقک میشد فهمید که مدیر داخل اتاقک نشسته و به حرف یه پسره  گوش میداد. از اونجا قیافه پسره مشخص نبود.
مین هی:من میرم داخل و همین جا بمون.
با سر تایید کردم و کوله مین هی رو ازش گرفتم. راستش ما به یکی از دانشگاه های بوسان(یکی از شهر های کره) می رفتیم و کلا اونجا خوابگاه داشتیم و من از اونجا با مین هی اشنا شدم و والدین هر دوتامون توی سئول بودن. میشه گفت ما انتقالی گرفتیم و اومدیم سئول و الانم مین هی میخواست بره تا با رئیس دانشکده حرف بزنه . راستی رشته هر دوتامون هم هنر بود.
مین هی رفت داخل تا اجازه ورود به کلاس و از این حرف ها رو بگیره...

***
مین هی:
رفتم داخل تا با رئیس دانشگاه حرف بزنم. در زدم و منتظر موندم. اجازه داد بیام تو. رفتم داخل و دیدم رئیس با یه پسره منو نگاه میکنن و بعد رییس گفت:تو همونی هستی که با دوستت برای انتقالی اومدی. سرمو تکون دادم. ادامه داد:خب اسمت چیه؟
گفتم:مین هی...مین هی جونگ..
لبخند زد:پس با این پسرمون فامیلی و محکم زد به شونه پسره.
یه نگاه به پسر کردم و گفتم:من ایشونو نمیشناسم.
به حالت دستوری به پسر گفت:مین هو اگه میشه برو بیرون و منتظر باش تا من به کار این خانوم رسیدگی کنم...
پسره خودش بی تفاوت نشون دادو زد بیرون...

***
جیون:
منتظر مین هی بودم و هی ساعتو نگاه میکردم. یه نیم ساعت تا شروع کلاسا مونده بود. وقتی داشتم به ساعت نگاه میکردم سایه ی یکی افتاد روم. سرمو بلند کردم همون پسره اومده بود بیرون و داشت درو می بست. به من نگاه کرد و نشست روی صندلی نزدیک اتاقک و سرش کرد توی گوشی.. نشستم به انالیز کردن طرف: موهایی مشکی داشت. رنگ چشماش قهوه ای و بینی اش قلمی از روی بازوهاش که یه کمی عضلانی بود میشد فهمید که ورزشکاره.  فهمیده بود که دارم نگاش میکنم چون سرشو بلند کرد و گفت:مشکلی پیش اومده خانوم؟  جوابی ندادم و همین جوری نگاش میکردم  فکر کرد نشنیدم چون دوباره سوال کرد. هول شدم و بی تفاوت گفتم : نه مشکلی نیس. و به زمین خیره شدم. یه مدتی گذشت تا مین هی اومد بیرون...

***

مین هو:اون دختره که اسمش مین هی بود پرید بیرون. از روی لباسایی که پوشیده بود و همین طور از روی ساعتش میشه گفت که از خانواده اصیل اشرافیه..

دیدم اون یکی دختره که به نظر دوستش بود رفت طرفش و به من نگاهی کرد و در گوش مین هی چیزی گفت که مین هی با تعجب به من زل زد اما بعد به خودش مسلط شد و با قدم های شمرده اومد طرفم. سعی کردم نسبت بهش بی توجه باشم. جلو وایستاد و گفت:متشکرم که وقتتون رو به من دادید. راستی به گفتن به شما بگم که منتظرتون توی اتاق هستن. لبخندی زدم. خدارو شکر مین هی باوقار تر از اون یکی دختره بود. بلند شدم  وقتی داشتم می رفتم سمت اتاق رییس دیدم اون یکی دختر داشت منو میپایید. از این نوع دخترا متنفرم . برگشتم با عصبانیت دختره رو نگاه کردم. فکر کنم منظورنگامو نفهمید ولی مین هی که نگامو و رفتار دختره رو دیده بود رفت سمت دختره گفت:جیون بیا بریم.. و جیونو برد

***
سویون:
مادر کارم داشت پس پیشش موندم. فکر کنم از قضیه ای عصبانی بود چون دیشب با هم دعوا کرده بودیمو من از اتاقم بیرون نیومده بود و همین طور موقع غذا خوردن به حرفاش گوش ندادم. حالا منو به اتاق کارش دعوت کرد تا با من حرف بزنه.. وارد اتاق شدم و روی صندلی نشستم. مثل همیشه راجب نزاکت یه خانوم اشرافی و اینجور چیزا حرف زد و گفت به عنوان تنبیه برای اینکه باهاش بد حرف زدم تا یک هفته حق نداشتم برم بیرون و فقط باید میرفتم دانشگاهو برمیگشتم.
با عصبانیت نگاش کردمو حرکت کردم به سمت اتاقم از شانسی که داشتم امروز دانشگاه نباید میرفتم و باید تا شب توی خونه می موندم.داشتم همین جوری میرفتم که دیدم در اتاق کار پدرم بازه. پدرم همیشه در اتاقشو قفل میکرد. راستش پدرم جایی کار میکرد که از نظر امنیتی چون ربط به مسائل کشور داشت حتی مادرم هم حق نداشت وارد اتاقش شود. تصمیم گرفتم برای خودم دردسر درست نکنم و به راهم ادامه بدم اما چیزی توی اتاق نظرمو جلب کرد. میز پدرم جلوی در اتاق قرار داشت و یه چیزی که به نظر از جنس کاغذ بود روی میزش قرار داشت به نظر یه عکس میومد. جلو تر رفتم. فقط میخواستم از دور به عکس نگاه بندازم اما اینکه حق نداشتم وارد اتاق بشم تحریکم میکرد تا به داخل اتاق برم. فکر نمیکردم نگاه کردن به داخل اتاق بدونه این که به چیزی دست بزنم تنبیه داشته باشه.
پس به داخل اتاق رفتمو نگاه به عکس روی میز انداختم..
چیزی که میدیدم رو باور نمی کردم .
عکس من که به نظر حدود 5 سال داشتم همراه 5 نفر دیگر بود. سه بچه و دو نفر که حدود 30 الا 40 سال داشتند. به پشت عکس نگاه کردم:خانواده جونگ سال1998
نمیتونستم باور کنم عکس من کنار چند نفر دیگهو ...
عکس رو کوبوندم روی میز.توی شوک بودم و فقط به سمت اتاقم حرکت کردم


اینم از این..

منتظر  قسمت بعدی باشید...

بای بای



طبقه بندی: The Boundary Of Death And Life، 

تاریخ : شنبه 30 تیر 1397 | 02:09 ب.ظ | نویسنده : دختر بهشتی(سارا) | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود