سلام

خوبین خوشین؟؟؟
اومدم با قسمت 3 رمان مرز مرگ و زندگی...
امیدوارم خوشتون بیاد....

بپرین ادامه...


wd39_0e747b1d41192f16da110b8db05f246a--pink-clouds-pink-sky.jpg


فردای آن روز......

سالن را سکوتی سهمگین فرا گرفته بود که خاله اری مطلب اصلی را مطرح کرد:با تشکر از تمام شما که با اینکه در شوکی ناگهانی بودید به اینجا امدید.همان طور که وکیل برد گفتند ما باید اینده ی این فرزندان را رقم بزنیم .

سویون که فرزند اول خانواده جونگ بود حضانت او به عهده عمه ایم و همسرش قرار گرفت. سویون با آنکه زندگی     دور از خواهر و برادرهایش سخت بود تنها تصمیم گرفت با مشکلات خودش کنار بیاید و میدانست این تنها راه برای آن ها است.
نفر بعدی مین هو بود. حضانت مین هو که در اخلاقش کنجکاوی موج میزد به عهده خاله اری که یک زن بیوه بود سپرده شد.
هون کی پسر بعدی خانواده، تصمیم و قرعه بر آن شد که دایی یئون و همسرش حضانت او را به عهده بگیرند.
و اما مین هی با این قرعه ها سرنوشتش مشخص بود بدون آنکه قرعه بیندازند میدانستند حضانت مین هی به عمو لی هون میرسد.


حضانت هر یک از بچه ها توسط قرعه مشخص شد و این اغاز زندگی جدیدشان را رقم میزد. 

****


18 سال بعد...

 

سویون:

تقریبا یک ساعت بود که از خواب بیدار شده بودم. مادر هم منتظر بود بیام پایین اما نمیخواستم باهاش رو در رو شم. دیشب یه دعوا خیلی بدی با هم کردیمو من از اون موقع از اتاقم نزده بودم بیرون...

اما واقعا داشتم از گشنگی داشتم تلف میشدم. تصمیم گرفتم برم پایین برای صرف صبحانه اما باهاش رو در رو نشم. پریدم تو باغ و یه لبخند ژکوند تحویل مادر دادمو نشستم . بی مقدمه شروع کردم به خوردن. میدونستم اگه وقت تلف کنم میشینه باهام حرف میزنه. مادر داشت همین جوری بهم نگاه میکرد و اروم غذا میخورد. مثل همیشه ما دو نفر تا شب تنهاییم چون پدر بی وقفه شرکته و اصلا نمیتونه باهامون غذا بخوره یا کارای دیگه. مادر عمیق داشت فکر میکرد. وقتی اینجوری فکر میکنه ادم میگرخه.

صبحانمو تموم کردم و داشتم از باغ میرفتم بیرون که مادر گفت:سویون کارت دارم....

****

مین هو:

زدم از خونه بیرون..میخواستم برم دانشگاه اما مادر میگفت بعد از دانشگاه حق نداری بری با دوستات خوشگذرونی...منم دعوام شد و زود تر از خونه اومدم بیرون.نمی دونم چرا اینجوری رفتار میکنه هر کاری میخوام بکنم میگه نه.انگار نه انگار که من 21 سالمه...

تصمیم گرفتم خودمو اروم کنم.پس به سمت ورودی دانشگاه رفتم.

****

هون کی:

رفتم برای صبحانه پایین که دیدم بله مادر و پدر منتظرمن. سلام دادمو سر جام نشستم. دیدم شین و شین مه هنوز نیومدن. اون دو تا دوقلوان و با اینکه منم پسر خانواده ام منو تحویل نمیگیرن... پدر گفت:میدونی برادرات کجان؟ نگاهش کردم... منتظر جواب بود. راستش اصلا منظورشو نفهمیدم..

+مگه توی اتاق هاشون نیستن؟

_نه رفتم دنبالشون اما نبودن.

+مگه دیشب نیومدن خونه؟

_نه

از خوشحالی داشتم پرواز میکردم.برام مهم نبود که اونا برادرامن. همین که نبودن برام عالی بود...

***

مین هی:

داشتم صبحانه میخوردم.مثل همیشه پدر نبود.برای من هم مهم نبود. این چند روزه فقط کارخونه ش براش مهم تر شده. خب میشه گفت از همون بچه گیام کارخونه براش مهم تر بود و من وقتی بچه بودم پرستار داشتم و از این چیزا... صبحانه رو که تموم کردم از خونه زدم بیرون. امروز اولین روز دانشگام بود و قرار شد که با جیون که از دبیرستان باهاش دوست بودم برم...

به جیون سلام دادمو با پای پیاده رفتیم دانشگاه...راستش رانندگی بلد بودم اما امروز واقعا حس رانندگی نداشتم...

****


خب اینم از این...

فقط بگم که برای یاداوری: سویون الان 25 ساله است_مین هو 21 ساله است_هون کی 20 ساله و مین هی هم 19 ساله است_جیون هم همسن مین هی هستش^_^


اگه خواستین و نظرا زیاد بود قسمت بعد هم امروز اپ میکنم.../:


راستی فکر میکنین همدگیرو تو دانشگاه ببینن؟؟؟




طبقه بندی: The Boundary Of Death And Life، 

تاریخ : چهارشنبه 27 تیر 1397 | 12:51 ب.ظ | نویسنده : دختر بهشتی(سارا) | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود