سلاااامممم ب همگی 
من قسمت هفتم اومدم 
شاید فردا هم نتونم داستانو آپ کنم 
چون فردا لیدرم و چند ساعت خونه نیستم 
برام دعا کنید لیدرشیپی خوبی داشته باشم 
بفرمایین ادامــه 
نظر هم یادتون نره 
لطفا راجب داستان توی پست ثابت نظر نننندددیدد 



آیگوووو... چی دارم میبینم؟؟!؟... اینا چرا همشون هستن؟؟! اون بچه پرو هم ک هست...آیگووو...
چندتا نفس عمیق کشیدم و ی لبخند ملیح رو لبم نشوندم و ب سمت میزی ک اونا نشسته بودن رفتم... داشتن بگو بخند میکردن... نزدیک میز شدم و ی سرفه‌ی مصلحتی کردم ک توجهشون جلب شه... کیم هیونگ جون وقتی منو دید بلند شد و سلام کرد و منم سلام کردم ...
لبخندی زد و گفت: بشین کنار ما و ی نوشیدنی بخور... لبخندی زدم و گفتم: ن ممنون...
بعد جزوه رو از توی کیفم درآوردم و به سمت کیم هیونگ جون گرفتم و گفتم: اومدم ک این جزوه رو ب صاحب اصلیش بدم و برم... کیم هیونگ جون اشاره ای ب یکی از پسرایی ک سر همین میز نشسته بود کرد و گفت: صاحب اصلی جزوه ایشونه ن من...
پسره لبخندی زد و منم لبخندی زدم و گفتم: واقعا بابت جزوه‌هاتون ممنونم ...
اونم از روی صندلیش بلند شد و دستشو آورد جلو و با لبخند گفت: کیم کیو جونگ هستم... منم باهاش دست دادم و گفتم: خوشبختم آقای کیم ...من جانگ یونا هستم...
وقتی نشست جزوه رو سمتش گرفتم و گفتم: واقعا ازتون ممنونم آقای کیم... لطف بزرگی ب من کردید...نوشتن اون جزوه ها واقعا کار سختی بود...
_آره واقعا خیلی سخته
صدا از اون بچه پرو بود ک ب ی لحن تمسخر آمیز اینو بهم گفت...
لبخند مصنوعی زدم و گفتم: من روی صحبتم با آقای کیم بود...
کیم کیو جونگ ازم جزوشو گرفت ....
اون پسره نفسشو با حرص داد بیرون و نگاهی بهم انداخت و از لای دندونای قفل شدش گفت: بهت گفتم زیاده روی نکن و دست از پا خطا نکن...
خم شدم سمتش و با لحنی کاملا خونسرد گفتم: اگه بکنم چی؟میخای چیکار کنی؟
اون لحظه یادم رفت ک بقیه هم هستن ...
از روی صندلیش بلند شد ... منم ی قدم عقب تر رفتم... صدای نفسای سنگینش کاملا شنیده میشد...با صدایی ک سعی می‌کرد زیاد بلند نشه گفت: حواست باشه چی میگی دختره ‌ی شارلاتان!؟
عصبی شدم و نوشیدنی قرمز رنگی ک روی میز بود رو برداشتم و ریختم روی صورت و لباسش...
همه هنگ کرده بودن و چیزی نمیگفتن...
درحالی ک سینش از خشم بابا و پایین میشد ...دستی ب صورتش کشید و با داد گفت: دختره ‌ی احمق چ غلطی کردی؟!؟
و توی ی حرکت سریع  قهوه ای رو ک روی میز بود رو ریخت روی لباسم....
اخمام توهم رفت و منم با صدای نسبتا بلندی گفتم: روی من قهوه میریزی،؟!؟!!! الان قهوه‌ایت میکنم پسره احمق...
و در یک حرکت ناگهانی یدونه خابوندم تو صورتش...
اونم بی حرکت نایستاد و یقمو گرفت و منو کشید سمت خودش و گفت: ب چ جراتی ب من سیلی میزنی؟؟!!!
لبخندی زدم و گفتم: هرکاری دلم بخواد میکنم هیچکس...
_یوناااااااا

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جینا)
بعد اینکه با هانا رفتیم کتابخونه و چندتا کتاب برداشتیم ....از دانشگاه بیرون زدیم و رفتیم سمت کافی شاپ تا با یونا ی چیزی بخوریم....وقتی رسیدیم اونجا چیزی ک دیدیم خیلی تعجب برانگیز بود ... ی پسر یقه یونارو گرفته بود و چندتا پسر هم دورشون بودن ....
با جیغ گفتیم ؛ یوناااااا 
و بعد دوییدیم سمتشون تا از هم جدا شوند کنیم...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
هانا و جینا منو از اون بچه پرو جدا کردن و پسرا هم اونو گرفته بودن...
پسرا خیلی توی شوک بودن... چون چیزی نمیدونستن...
وقتی از هم فاصله گرفتیم انگشت اشارمو بالا گرفتم و تهدیدوار گفتم: دفعه آخرت باشه سر ب سر من میزاری!..
عصبی شد و خواست سمتم هجوم بیاره ک دوستاش گرفتنش ...و بعد با اخم و صدایی عصبی گفت: خودم میکشمت خانوم شارلاتان!!
خواستم چیزی بگم ک هانا و جینا منو بردن بیرون...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(هیونگ جون)
وقتی اون دوتا دختر دگ یونا رو بردن بیرون ....جو دعوا و کل کل توی کافی شاپ خابید و یکم خسارت بابت این دعواها دادیم و اومدیم بیرون...
هر پنجتامون سوار ماشین یونگ سنگ شدیم....یونگ سنگ راننده بود .... منم جلو نشستم... بقیه هم عقب..
جونگمین هنوز اخماش درهم بود ...
خیلی چیزا رو  باید برامون مشخص میکرد ...برگشتم عقب و ب جونگمین نگاه کردم...
خیلی آروم با لحنی سوالی پرسیدم: تو اون دختر رو میشناسی؟!
جونگمین از لای دندونام قفل شدش گفت:آره...
یکم هممون تعجب کردیم....
زود ازش پرسیدم از کجا؟؟
جونگمین دستی رو چشاش کشید و گفت....
.
.
.
چی گفتتت؟!!!!
بنظرتون چی میشه؟؟
ببخشید کم بود 
آخه اصن وقت ندارم
می‌بینید ک پوستر درست نکردم
ولی نظر یادتون نره






طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : چهارشنبه 27 تیر 1397 | 08:09 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظرررررر
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود