سلاااامممم 
من اومدم با قسمت ششم داستانم 
بفرمایین ادامه 
نظر هم یادتون نره






اولش ب حرفش توجه نکردم و قهوه سومم رو سفارش دادم...
قهوه رو ک سفارش دادم گفت: نظرت چیه بری توی دانشگاه بازیگری شرکت کنی؟!...
پوف کلافه ای کشیدم و گفتم: چی میگی؟!..
پوسخند صداداری زد و گفت: فک کردی نفهمیدم گریه هات الکین!؟! فقط نمی‌دونم چرا همچین کاری کردی؟! نکنه میخوای خودتو ب هیونگ بچسبونی؟!؟
اخم ریزی کردم و گفتم: چرا چرت و پرت میگی؟! 
با پوسخند نگام کرد و خیلی خونسرد گفت: دیروز دیدم با دوستات و با ماشین اومدی دانشگاه... و کاملا مشخص بود تمام حرفات ب هیونگ دروغ بود ... اشکاتم بخاطر جزوه نبود بخاطر این بود ک پات خورد ب پایه نیمکت... مگه ن؟!
کاملا هل شده بودم... نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم!... نکنه ب پسره گفته باشه؟! ... اصن این چیزا رو از کجا می‌دونه!؟؟ کلی سوال تو ذهنم رژه میرفت....
با صدای گذاشته شدن فنجون قهوه روی میز رشته افکارم پاره شد ....ب پیشخدمت کافی شاپ نگاه کردم ک لبخندی زد و گفت: اینم سفارشون... امری نیست؟!...
سرمو ب معنی نه تکون دادم و اون رفت....
این پسره هنوز روبروم نشسته بود...کمی خودشو کشید جلو و پشت چشمی نازک کرد وگفت: میشه بپرسم چی یا کی مجبورت کرده بود این کارا رو بکنی و اون حرفا رو سرهم کنی؟!
چیزی نگفتم و فقط بهش نگاه میکردم... نباید چیزی میگفتم... نباید خودمو لو میدادم...
وقتی دید چیزی نمیگم از جاش بلند شد و اومد سمتم...
ی دستشو گذاشت روی تکیه گاه صندلی و اون دستشو یکم محکم کوبید رو میز... سعی کردم نگاهش نکنم پس ب روبرو خیره شدم... سرشو آورد نزدیکم و درگوشم و با صدای آرومی گفت: خوب گوش کن خانوم شارلاتان...ایندفعه رو ب هیونگ چیزی نمیگم چون میخام ببینم تا کجا قراره پیش بری... اگه زیاده روی کنی و دست از پا خطا کنی خودم حالتو میگیرم دختره ‌ی شیاد..
اینو گفت و خودشو عقب کشید....
حسابی عصبی شده بودم... پول قهوه رو گذاشتم رو میز و از رو صندلی بلند شدم .... دیدم داره می‌ره سمت در... با صدای تقریبا بلندی گفتم: یااااا ... تووو.... پسره احمق...
نزدیک در بود و تقریبا پنج شیش قدم مونده بود ک وایساد و بدون اینکه برگرده گفت: اگه کارم داری اسممو صدا کن خانم شارلاتان...
اینو ک گفت عصبی شدم و دست کردم تو کیفم و خودکارمو درآوردم .... داشت از در می‌رفت بیرون ک خودکار و پرت کردم و خورد ب گردنش... عصبی برگشت سمتم و گفت:اومد سمتم و منم رفتم پشت میزا ... 
عصبی گفت: بگیرم میکشمت!! 
پیشخدمت کافی شاپ فقط با دهن باز نگاه میکرد... 
تا از طرف در اومد اینورتر دوییدم سمت در و از کافی شاپ اومدم بیرون و فقط دوییدم .... یکم ک دوییدم و از اونجا دور شدم... برگشتم پشت سرمو نگاه کردم ... دیدم دنبال نیومده .... درحالی ک نفسای عمیق می‌کشیدم آروم ب سمت دانشگاه قدم برمیداشتم .... هنوز ب دانشگاه مونده بود ک دیدم اون پسره ....کیم هیونگ جون با سه نفر دگ درحالی ک حذف میزنن و میخندن دارن میان ... بار ب پشتم نگاه کردم ک دیدم اون پسره با فاصله زیاد پشت سرم داره میاد..
پاتند کردم و سمت کیم هیونگ جون رفتم ... تا منو دید لبخندی زد و گفت:سلام .. داشتم میومدم سمت کافی شاپ....
ترسیدم اون پسره بدوئه و بیاد اینجا و دعوا بشه ...
بدون اینکه سلام بدم گفتم اگه میشه من فردا همین ساعت جزوه رو توی کافی شاپ بهتون بدم...منتظر جواب نمودم و خداحافظی کردم و فقط دوییدم... رفتم سمت پارکینگ دانشگاه تا هانا و جینا بیاد...
.
.
.
اونشب تمام اتفاقات رو برای هانا و جینا توضیح دادم... اونا هم مثل من نگران بودن... من تصمیم گرفتم تا دو سه روز دانشگاه آفتابی نشم اما  فقط فردا نزدیکای ساعت 10 و خورده‌ای میرم کافی شاپ جزوه رو میدم و برمی‌گردم... اگرم اون پسره ب کیم هیونگ جون چیزی گفته باشه دگ کار از کار گذشته و من از جزوه‌هاشون کپی دارم و برام مهم نیست اتفاقی بیفته یا ن...
5 روز دگ امتحانات استاد کیم مین کی شروع میشد و هانا از همین امشب شروع کرده بود ب خوندن ...
.
.
.
صبح هانا و جینا زودتر رفتن تا توی کلاسا شرکت کنن... منم نزدیکای ساعت 9 آماده شدم ک برم....
ی شلوار جین آبی روشن و ی بلیز  آبی خیلی روشن پوشیدم و موهامو دم اسبی بستم و کتونیای آبیم رو پوشیدم و کوله پشتیم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم....ی تاکسی گرفتم ....توی ماشین هنذفریمو گذاشتم و آهنگ مورد علاقمو گوش دادم...وقتی رسیدم نزدیکای کافی شاپ گوشیم زنگ خورد...جینا بود...
_بله؟!
+کجایی؟!
_من نزدیک کافی شاپم
+ماهم کلاسمون تموم شده الان کتابخونه ایم... همونجا بمون ماهم میایم
_باشه..بای
+بای
گوشیمو گذاشتم تو جیبمو رفتم تو کافی شاپ....
آیگووووو .... چی دارم میبینم؟!....
.
.
.
ینی یونا چی دید؟؟
بنظرتون چ اتفاقاتی قراره بیفته؟!
شاید فردا نتونم آپ کنم...آخه میخام برم مهمونی
تا قسمت بعد خدافظظظظ











طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : دوشنبه 25 تیر 1397 | 10:55 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظر بدین!
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود