سلام چینگوهای گلم
بفرمایین ادامه تا از خماری دربیاید
روزمونم هپی مپی
نظر هم فراموش نشه

لبخندی از خوشحالی زدم و برگه هارو گرفتم و گفتم: ممنونم آقایِ...
لبخندی زد و گفت: من کیم هیونگ جون هستم ..
و بعد دستشو آورد جلو منم دست دادم و باصدای آرومی گفتم: خوشبختم...من جانگ یونا هستم...
_واقعا ممنونم آقای  کیم... نمی‌دونم این لطفتون رو چجور جبران کنم...
سرشو انداخت پایین و لبخندی زد و من در حالی ک ب جزوه نگاه میکردم بازم ازش تشکر کردم...
اونم لبخندی زد و گفت: خواهش میکنم... تنها کاری بود ک از دستم ب عنوان ی همکلاسی برمیومد... بهتره بری صورتت رو بشوری چون و بعد ب زیر چشای خودش اشاره کرد (میخاست بگه چون صورتت از گریه خیس و قرمز شده)...
سرمو ب معنای آره تکون دادم و گفتم: فهمیدم ... باشه... بابت جزوه ممنون و کیفمو گذاشتم همونجا و بعد از کلاس رفتم بیرون...
صورتمو شستم و وقتی برگشتم و در کلاس رو باز کردم استاد توی کلاس بود ...
پوکر فیس دم در  کلاس ایستاده بودم...استاد از بالای عینکش بهم خیره شد و خیلی خونسرد گفت: بیروننن...
داخل کلاس شدم تا کیفمو بردارم...
استاد با صدایی که حالا یکم بلند تر بود گفت: سرجات وایسا! برگشتم بهش نگاهی کردم ک گفت: حرف منو برعکس متوجه میشی؟!...
لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم: ن اصلا!...
با انگشت اشارش ب در کلاس اشاره کرد و گفت: پس بیرون...
ب سمت ردیف پنجم پا تند کردم ...سمت چپ پسره...یا بهتره بگم سمت چپ کیم هیونگ جون چند نفر دگ نشسته بودن ک فک کنم دوستاش بودن و کیف منم سمت راستش بود....تا کیفمو برداشتم استاد داد زد: بیروننننن...
برگشتم سمت استاد و درحالی ک ب سمت در میرفتم ب استاد خیره نگاه میکردم.... وقتی دم در رسیدم لبخندی زدم و گفتم: آیگووو...استاد ... حرص نخور پوستت چروک میشه
 ...همه ریز خندیدن...و بعد درحالی ک کیفمو نشونش میدادم گفتم :من فقط کیفمو میخاستم ... چشمکی زدم و در کلاس و بستم و رفتم بیرون...
سالن خلوت بود...دستامو محکم زدم ب هم و پریدم بالا و جزوه رو از تو کیفم درآوردم و گرفتم تو بغلم ....خیلی خوشحال بودم... جزوه رو تو کیفم گذاشتم و سریع گوشیمو از تو کیفم درآوردم و به هانا و جینا sms زدم:.." استراتژیام کار کردن  ...شام باید مهمونم کنید!"
خیلی خوشحال رفتم ب اون کافی شاپ نزدیک دانشگاه و ی قهوه برای خودم سفارش دادم... هندزفریامو گذاشتم تو گوشم و قهوه‌مو خوردم...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(هیونگ)
وقتی سرش روی میز بود دیدم دو ردیف پشت سرم کیو و هیون نشستن.... کیو حتما جزوه رو با خودش آورده...
بهش گفتم گریه نکنه چون میتونم کمکش کنم...
تا اشکاشو پاک کنه رفتم سمتشون و گفتم: کیو جزوه رو بده؟
کیو با تعجب نگام کرد و گفت: برای چی میخای؟
_بده بعدا بهت میگم...
کیو نگاهی ب دختره کرد و نگاهی ب من گفت: داری دختر مخ میکنی؟
خودکاری ک جلوش بودو برداشتم و زدم تو سرشو گفتم:یاااا
هیون تک خنده ای کرد و گفت: فک میکردم دوره‌ی جزوه از مد افتاده!
خیلی خنثی ب هیون نگاه کردم و چیزی نگفتم و به کیو نگاهی کردم و گفتم: زودباش دگ...
از توی کوله پشتیش جزوه رو درآورد ...بی هیچ حرفی ازش گرفتم و رفتم سمت دختره...
♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
کلید خونه دست من بود... نمیدونستم بعد این کلاس ،کلاس دگ ای داریم یا ن... اگرم داشتیم حال نداشتم شرکت کنم...
پول قهوه رو ک حساب کردم قدم زنان ب سمت خونه راه افتادم... توی راه برگه هارو کپی کردم...
ساعت 2و خورده ای بود ک هانا و جینا اومدن خونه... برای نهار رامن درست کردیم و و خوردیم چون غذای دانشگاه خیلی بی‌مزس نخورده بودن و اومده بودن خونه.... قرار شد هانا و جینا منو شام مهمون کنن... رفتیم ب ی رستوران کوچولو تو ی محله قدیمی و نودل سفارش دادیم ...
سر میز نشسته بودیم و منم ب افتخار گرفتن جزوه آبجو مهمونشون کردم...
شب خیلی خوبی بود.... خیلی وقت بود اینجور دور هم بیرون نرفته بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت....
.
.
.
صبح یکم هوا سرد شده بود... آخه پاییز شده بود و هوا داشت رو ب سردی می‌رفت...
ی شلوار لی پوشیدم با ی بلیز طرح بافت نازک صورتی کمرنگ...موهامم گوجه ای بستم و کتونیای سفیدم رو پوشیدم و کوله پشتی لی  ام رو برداشتم و ی کوچولو رژ لب و ریمل هم زدم...
هانا هم ی شلوار لی سرمه‌ای پوشیده بود با ی بلیز قرمز موهاشم باز گذاشته بود.... جینا هم ی شلوار مشکی و  ی پیرهن آبی پوشیده بود و موهاشو هم دم اسبی بسته بود...
وقتی رسیدیم دانشگاه حس خوبی ب سر کلاس رفتن نداشتم...
_بچه ها من نمیام شما برید!..
هانا با تعجب پرسید:,کجاا؟!
_حوصله ندارم سر کلاس بشینم...
جینا کولشو ک توی دستش بود روی شونش انداخت و گفت: هنوز نیومده کلاس پیچوندنات شروع شد؟!
خنده ریزی کردم و گفتم: آره و بعد براشون دست تکون دادم و رفتم...
داشتم ب سمت در دانشگاه میرفتم ک برم بیرون ک یهو پسره دیدم...
اونم چون از روبرو میومد منو دید و لبخندی زد...
با لبخند سلام کردم و اونم سلام کرد..
خواستم جزوه رو از توی کوله پشتیم دربیارم ک گوشیش زنگ خورد..
+...
_باشه...باشه...
+...
_فهمیدم... همین الان خودمو می‌رسونم...
تلفنش رو قطع کرد و گفت: ببخشید من خیلی عجله دارم و نمیتونم جزوه رو با خودم اینور و اونور ببرم... بعد از این کلاس توی کافی شاپ بیرون از دانشگاه می‌بینمت...
اینو گفت و زود رفت...
.
.
.
تقریبا یک ساعت و خورده ای بود ک توی کافی شاپ بودم و تا الان دوتا قهوه خورده بودم... من عاشق قهوه‌م...بوش دیوونم می‌کنه... به هانا پیام دادم .. " کی کلاس تموم میشه ؟!"
چند دقیقه بعد جواب داد.. "حدودا یک ربع دگ"
میخاستم قهوه سومم رو سفارش بدم ک یکی اومد روبروم نشست...
وقتی نگاهش کردم قیافش برام آشنا بود... تا خواستم فکر کنم کیه...ب صندلی تکیه داد و چندبار دستشو بهم کوبید (منظور دست زدن به صورت آهستس) و درحالی ک پوسخندی روی لبش بود گفت: آفرین...بهت تبریک میگم... خیلی خوب بازی میکنی... حتما بازیگر خوبی میشی!!
.
.
.
وایییییی....این کی بود ؟؟؟
بنظرتون کیه؟!؟
منتظر نظرات پرانرژیتون هستم...ب مناسب روز دختر نظر بارون کنید
تا قسمت بعد خدانگهدار






 



طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : یکشنبه 24 تیر 1397 | 11:53 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظرررررر
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود