سلام

اومدم با قسمت اول داستان مرز مرگ و زندگی....

امیدوارم خوشتون بیاد

از قسمت سه به بعد باحال تر میشه


برید ادامه...

dov8_۲۰۱۸-۰۷-۱۴_۱۹.۰۶.۰۶.jpg

هوا ارام ارام به سمت تاریکی میرفت .


خیابان 24 غرق در تاریکی بود ...بدون شک آن تاریکی برای تمام ساکنان خیابان 24 عادی بود اما برای آن غریبه، نه...

غریبه به سمت انتهای خیابان 24 حرکت کرد. او مردی حدودا سی ساله بود . موهای مشکی آن تضاد جالبی با پوست روشن و رنگ پریده اش داشت. صورتش کشیده و ابروانی مشکی ، او را جوان تر از سن خودش جلوه میداد.

غریبه به هر سمت نگاه میکرد گویا منتظر یک نشانه یا تابلویی برای پایان دادن به سردرگم اش بود. باران شروع شده بود.نمنم های باران بر روی پالتو قهوه ایش می لغزیدند. خسته شده بود. تا الان راهی طولانی را پشت سر گذاشته بود.

صدای قدم های فردی پشت سرش میامد. ترس تمام وجودش را در بر گرفته بود. صدای قدم ها بیش و بیش تر میشد که گویا انگار فردی به سمت او میامد. غریبه صورت خود را به سمت آن فرد برگرداند که ناگهان یک چاقو در پهلوی او فرو رفت و بر زمین افتاد.

 

 

 

 

****

 

خانم جونگ بی توجه به افراد اطرافش اشک میریخت . دیگر نمیتوانست این سنگینی زندگی را تحمل کند. بغض خفه اش کرده بود. دیروز خبر را شنیده بود که فردی به دلیل ضربه چاقو جان داده ، در خیابان 24 پیدا شده است.

او صبح زود خودش را به پزشک قانونی رسانده بود. آن غریبه همسرش بود. گریه امانش را بریده بود. به بچه های خود نگاه کرد.

سویون بزرگ ترین فرزند خانواده در گوشه ای از اتاق نشسته بود و آرام و بی سر و صدا اشک میریخت.

سویون دختری مغرور و خونسرد یعنی میتوانست در هر شرایطی با مشکلات کنار بیاید بود اما گاهی هم شیطنت میکرد. با اینکه 5 سال داشت اما بعد از اعلام فوت پدرش دیگر یک بچه 5 ساله به نظر نمی آمد. آرام و گوشه گیر شده بود. سویون قبل از مرگ پدرش همیشه چشمان عسلی اش خندان بود. او صورتی کشیده همانند پدرش داشت. موهایش به طلایی میخورد و تا کمر میرسید و همیشه خندان بود اما بعد مرگ پدرش دیگر همه چیز فرق کرده بود.

دومین بچه ش مین هو با اینکه 3 سال سن داشت بچه ای کنجکاو و پرشور بود. مین هو موهایی همانند پدرش مشکی داشت. چشمانش قهوه ای و بینی اش قلمی بود. اما او دیگر صورت خندان و پرشور نداشت و با اینکه نمی دانست چه اتفاقی افتاده از گریه خواهرش به گریه افتاده بود...

هون کی، پسری خجالتی و زود رنج،  سومین بچه از خانواده جونگ بود. او 2سال سن داشت و به مادرش رفته بود. چشمانش خاکستری و موهایش خرمایی بود. قدی کوتاه تر نسبت به همسن هایش داشت. فقط او بود که می توانست به مادرش آرامش بدهد اما مادر فقط الان نیاز به پدر داشت تا کمبود هایش جبران شود.

آخرین دختر و همین طور آخرین بچه خانواده مین هی بود. او دختری  هیجانی بود اما او فقط 1 سال داشت و یتیم شده بود. موهایش مشکی و تا کمرش میامد و همین طور چشم هایش مشکی بود. ابروانی کشیده سیاه و مانند پدرش صورتی سفید و رنگ پریده داشت.

زندگی خانواده جونگ متلاشی شده بود... سویون دیگر خیال پردازی نمیکرد و ساکت تر بود. مین هو با انکه نمیدانست چه اتفاقی افتاده بود مثل همیشه بازی میکرد و دلیل رفت و امد ها را به خانه شان نمیدانست. هوکی و مین هی هم مثل سابق خوشحال بودند و بازی میکردند...

هیچ کس نمیدانست چه اتفاقی قرار است دو روز بعد از فوت اقای جونگ بیفتد و قطعا این اتفاق زندگی را برای ان بچه ها تلخ تر میکرد...

***


امیدوارم خوشتون بیاد...

از قسمت سه به بعد بچه ها بزرگ میشن^-^

و اتفاقات باحال تری میوفته.

کامنت پلیز...



طبقه بندی: The Boundary Of Death And Life، 

تاریخ : شنبه 23 تیر 1397 | 03:46 ب.ظ | نویسنده : دختر بهشتی(سارا) | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود