سلام به همگی 
من باز اومدممم 
با قسمت چهارم داستانم 
مرسی بابت نظرات خوبتون 
بفرمایین ادامــه 
نظر یادتون نره! 
توی نظر سنجی هم شرکت کنید 


 (یونا)
صبح وقتی آماده شدیم بریم خیلی کم نقشمو برای هانا و جینا توضیح دادم... اما اونا دقیق نمیدونستن من میخام چیکار کنم...
توی ماشین نشسته بودیم و من تمام برنامه‌هام توی سرم رژه میرفتن...
وقتی رسیدیم ب دخترا گفتم زودتر از من برن و خودم رفتم سمت سرویس بهداشتی ...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جینا)
نمیدونستم چی تو سر یوناس... اون فقط بهمون گفته بود هر اتفاقی افتاد تعجب نکنیم و سمتش نریم...
به من و هانا گفت بریم کلاس و خودش جیم شدم....

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
رفتم توی یکی از دستشویی‌ها و نشستم و آینه و رژگونه و رژ لب قرمزم رو درآوردم.... یکم صورتمو....ینی جاهایی ک وقتی خیلی گریه میکردم قرمز میشدم رو قرمز کردم و یکم قطره چشم ریختم تو چشم ک قرمز بشه...
پوففف...آیگوووو ....ببین چ کارا ک نباید بکنم...
به جینا sms زدما:" اومدن؟؟ کجا نشستن؟؟؟"
به دقیقه نکشید ک جینا جواب داد: " نمیدونم...ما این آخرا نشستیم...همه پشتشون ب ماس!"
آیگوووووو.... " جینا خیلی سریع برو ببین کجا نشستن"

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جینا)
چجوری میرفتم اون جلو و همه رو دید میزدم بدون اینکه ضایع باشه؟!
هانا هم داشت فکر میکرد.... هانا اطراف رو نگاه میکرد ک شاید فکری ب سرش بزنه ...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(هانا)
داشتم اطراف رو نگاه میکردم ک یهو دیدم یکیشون از در کلاس اومد تو...
وایییییی ...چ خوب ...با آرنجم ب بازوی جینا زدم ک متوجه شد ....
پسره رفت ردیف پنجم پیش ی پسر دگ نشست ولی اون پسر پاشد و وقتی بلند شد دیدیم یکی دیگشونه... یکم باهم حرف زدن و اونی ک بلند شده بود از کلاس رفت بیرون...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جینا)
تا این یکی نرفته بود و اون ردیف شلوغ نشده بود ب یونا sms دادم..." ردیف پنجم ... پیرهن خاکستری پوشیده..."

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
ب محض اینکه جینا جواب داد دوتا قطره ریختم تو چشم و چندبار پلک زدم ک از چشام بیان پایین و یکم زیر چشمام خیس بشه و از دستشویی اومدم بیرون و هیچکس نبود... تو آینه ک نگاه کردم ذوق کردم  ... ولی زود عجله کردم و پاتند کردم و به سمت کلاس...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(هانا)
یونا باید عجله میکرد تا استاد نیومده .... چون گفته بود بخشی از نقشش باید قبل از اومدن استاد انجام بشه...
توی همین فکرا بودم و با جینا حرف میزدم ک یهو دیدیم یونا با چشمای قرمز و با گریه اومد تو کلاس...خواستم از جام بلند شم ک جینا دستمو گرفت و گفت: بشین هانا ...دیدی ک چی گفت! گفت هرچی شد نیاید سمتم....

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
داشتم مسیر رو طی میکردم تا ب کلاس برسم.... سرم پایین بود و سعی میکردم ب چیزی فکر کنم ک اشکمو دربیاره...ک یهو درد بدی توی انگشتای پام پیچید ....پام خورده بود ب پایه‌ی نیمکت‌ سنگی‌ای ک توی محوطه بود ....آیگوووو....خیلی بدجور درد میکرد و همین درد باعث شد اشکم دربیاد...با اشکایی ک روی گونه‌هام سر میخوردن و فین فین کنان سمت کلاس رفتم و وقتی ی پسر با پیرهن خاکستری دیدم رفتم سمت اون ردیفی ک پسره نشته بود و با یکم فاصله ازش نشستم و سرمو گذاشتم رو میز و یکم فین فین کردم و یکم الکی هق زدم ک شدت فاجعه درک بشه....پااامممم.... آیگووو.... 
چند دقیقه گریه کردم.... انرژیم داشت تحلیل می‌رفت... اگه موفق نمیشدم جینا منو میکـ.....
_ببخشید؟!....خانم!!...
شونم تکونی خورد و بازم صدایی شنیدم: ببخشید خانم؟! .... اتفاقی افتاده!!... میتونم کمکتون کنم؟!...
سرمو از روی میز بلند کردم و به پسره نگاه کردم ک با فاصله خیلی کمی کنارم نشسته بود...
_میتونم کمکتون کنم؟!...
دماغمو بالا کشیدم و با ناراحتی گفتم: فک نکنم دگ کسی بتونه کمکم کنه.... اینو گفتم و سرمو گذاشتم رو میز و الکی ی چندتا هق زدم.. اما نیشم باز بود...
_اگه ناراحت نمیشین میتونم بپرسم چی شده؟
تو دلم گفتم آره عزیزم.... معلومه ک میشه....چرا نشه....
سرمو از روی میز بلند کردم و سرمو انداختم پایین و درحالی ک با انگشتام بازی می‌کردم شروع کردم ب دروغ گفتن...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(پسره)
سرشو انداخته بود پایین و با انگشتش بازی میکرد و آروم اشک می‌ریخت و داشت برام توضیح میداد ک چی شده ک اینجوری گریه می‌کنه...
وقتی تعریف کرد خندم گرفت... چرا دخترا عادت دارن بخاطر چیزای کوچیک اینجوری گریه کنن!
داشت می‌گفت ک توی ی اتفاق جزوه ‌هاشو از دست داده و از این میترسید ک کلاس استاد کیم رو بیفته....

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
بهش گفتم ک داشتم از ی کوچه میومدم ک پام گیر کرد و خوردم زمین و برگه‌هام افتادن توی چاله آب و خیس شدن...
وقتی گفتم الکی دوباره سرمو گذاشتم رو میز و چندتا هق زدم... حالم بهم خورد بس ک گریه کردم...
_ببخشید خانم
سرمو از روی میز بلند کردم و نگاش کردم ک لبخندی زد و گفت: لطفا گریه نکنید من میتونم کمکتون کنم...
اینو گفتم و از جاش بلند شد...ی دستمال از توی کیفم برداشتم و اشکامو پاک کردم....
اوه...دستمال قرمز شد...آینه رو درآوردم و خیلی آروم اشکامو پاک کردم ک این قرمزا ب جایی کشیده نشه...
تا آینه رو گذاشتم توی کیفم چندتا برگه جلوی چشم قرار گرفت...
دیدم پسره با لبخند بهم نگاه کرد و برگه ها رو گرفت سمتم...
با لحنی پرسشی پرسیدم: اینا چیه؟
با لبخند جواب داد: جزوه درسای استاد کیمه... ازشون کپی بگیر و فردا برام بیار...
لبخندی از خوشحالی زدم و برگه هارو گرفتم و گفتم: ممنونم آقایِ...
لبخندی زد و گفت.....
چی گفت؟؟
بنظرتون کدوم از اعضای دابل اسه؟
تو خماری موندید آیا؟
تا قسمت بعد خدانگهدار
نظر یادتون نره








طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : شنبه 23 تیر 1397 | 01:35 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظر یادتون نره!
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود