سلاممم 
قسمت دوم و آوردم 
با نظراتتون واقعا بهم انرژی دادید 
ببخشید که داستان باب میل بعضیا نبود
خیلی ازتون ممنونم 
بپرید ادامه ببینید چ خبرههه
قسمت سوم به بعد داستان خیلی بهتر میشه
منتظر نظرات پرانرژیتون هستم 



یادتون میاد تو خونمون پنج تا مجسمه بزرگ داشتیم؟ !
اونروز با ووجین (برادر یونا) دعوامون شد... افتادم دنبالش... بعد اومدم کفشمو بهش پرت کنم ک جاخالی داد و کفشم خورد ب مجسمه
_فقط بخاطر ی مجسمه؟
ی مجسمه چیه! خورد ب اولی... اولی ب دومی...دومی ب سومی و پنجمی هم خورد توی تلویزیون و در کسری از ثانیه همشون پودر شدن...منم منتظر هر مجازاتی بودم جز این...
نمی‌دونم چیشید یهو جینا باز زد تو گوشمو با داد گفت: دختره‌ی احمق روانی کی تو خونه کفش پرت میکنه ؟هااننن؟؟؟!! حالا چیکار کنیم؟سهم خودت از اجاره خونه رو چجوری میخای بدی؟!!
با پرویی و خونسردی ب صندلی ماشین تکیه دادم و گفتم: حالا کوووو تا سر ماه!
اگه ب من باشه ی کاریش میکنم!
جینا نفسشو با حرص بیرون داد و گفت: دلم میخاد تک تک موهاتو با موچین بکنم!
هانا: جینا خودتو کنترل کن
با لبخند گفتم از این یاد بگیر... ببین چ مهربونه
جینا: یااا یونا میام با همین دستام خفت میکنماااا
هانا تو چشام نگاهی کرد و گفت: یونای عزیزم...با کمال احترام لطفا خفه شو تا منم با جینا در امر خفه کردن تو مشارکت نکردم..و بعد ی لبخند ژکوند زد 
منم فقط چندبار پلک زدم...
نمیخاستم بازم کتک بخورم.... این جینا یکم وحشیه... کلاس رزمی رفته... جودو...تکواندو... دفاع شخصی... انقدر منو زده استخونام سفت شدن...
اصن این دختر خشن گروهمونه...
تا خود خونه هیچی نگفتیم... وقتی رسیدیم شام خوردیم...کلی حرف زدیم... و دیروقت خوابیدیم....

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

*صبح_ساعت 7:30_هانا

_ جینا....جینااا.... اون ساعت گوشیتو خاموش کن...
جینا: مال من نیس ک........ مال خودته!
آلارم گوشیمو قطع کردمو خمیازه ای کشیدم گفتم : اصن برای چی گذاشتیم رو ساعت?!
یونا غلطی زد و خوابالود گفت: واسه اینکه..... بریم دانشگاه...
ی لحظه انگار بهمون برق فشار قوی وصل شد... هرسه تامون بلند شدیم و بلند گفتیم: دااانشگااااهههه....
زود پاشدیم و خیلی عجله ای قهوه درست کردیم و لباسامونو پوشیدیم...
هرکی دنبال ی چی بود...
انقدر قهوه داغ بود و از سر اجبار داغ داغ خوردیم....حنجره‌هامون سوخت....
زود سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

(یونا)
انقدر خابم میومد ک دوس داشتم فقط برسم ی کلاسی...اتاقی... جایی پیدا کنم بخابم
من دلم نمیخاست مهندسی بخونم... ب اجبار رفتم...هممون ب اجبار رفتیم... پس برامون مهم نبود فارغ‌التحصیل بشیم یا ن...
ولی اونا همیشه همه کلاسارو شرکت میکردن....خلن دگ...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

(جینا)
با زور رانندگی کردم... خیلی خابم میومد... همش تقصیر یونا و هانا بود ک دیشب دیر خوابیدیم... انقدر حرففف زدننن ک اصن  نفهمیدیم کی خوابیدیم... ی شبه تمام اتفاقاتی ک ی سال اتفاق افتاده بود رو میخاستن برای همدیگه تعریف کنن... فکاشون درد نگرفت؟!

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

(هانا)
هنوز یکم گلوم می‌سوخت ک رسیدیم دانشگاه... وقتی رسیدیم دیدیم همه جلوی برد جمع شدن..
انقدر شلوغ بود ک برد رو نمیدیدیم.... کلی نردبون جلمون بود...
جینا: چی شده؟ دعواس؟
یونا لبخند خبیثی زد و گفت: الان میفهمیم 
اینو گفتو رفت بین جمعیت...دوتارو نیشگون گرفت... چند نفرو هل داد... پاشونو لگد کرد و رفت جلو...
خندمون گرفته بود ک بالاخره از لای جمعیت اومد بیرون...
قیافش خیلی خنده دار بود...عینکش کج شده بود و موهاشم بهم ریخته شده بود..
جینا: خب چ خبر بود؟
یونا ی نفس عمیق کشید و گفت: نمیدونم
_ینی چی نمیدونم؟؟!!!
یونا گوشیشو جلو چشمون تکون داد و گفت : عکس انداختم 

*برنامه امتحنات استاد کیم مین کی*

یونا: این کدوم استادیه از راه نرسیده میخاد امتحان بگیره؟؟؟ مگه چند روزه ترم دوم شروع شده؟؟

درحالی ک صورتم درهم شده بود گفتم: استادمونه.. چهار روزه ترم دوم شروع شده ...دو جلسه باهاش کلاس داشتیم ... اندازه دو ماه درس داده...
جینا ادای گریه درمیاورد و میزد رو پاهاش و می‌گفت: وایییییی  
یونا : آیگووووووو .....این چ بدبختی ایه.. چرا درک نمیکنن من تازه اومدم..
با نگرانی نگاشون کردم و گفتم: حالا چیکار کنیم؟ ما اصلا چیزایی ک می‌گفت رو یادداشت نکردیم ک...
یونا: از این بچه درس خونا اینجا ندارید؟ مثل سومی توی سال اول دبیرستان...
تو لندن ک زیاد بود..اینجا چی؟! 
جینا: 5تا پسرن ...من دفه پیش چون ردیف جلومون بودم دیدم داشتن می‌نوشتن... بقیه رو ندیدم...
_آره ...عینکم میزنن...
جینا و یونا پوکر فیس نگام کردن ک جینا گفت: ینی هرمی عینک بزنه درس خونه؟!!؟
فک کنم چرت و پرت گفتم .. چیزی نگفتم و سمت مخالفو نگاه کردم...
یونا: اگه دختر بود خیلی خوب میشد 
جینا: چ فرقی می‌کنه؟ 
یونا لبخندی زد و گفت: توی دبیرستان من چندتا شربتو قاطی میکردم ب عنوان اکسیر زیبایی میدادم این دختر درس خونا در عوضش کتاباشونو می‌گرفتم...
من و جینا بلند زدیم زیر خنده.. چ  کارایی ک نکرده بود...
یجورایی خیالمون بابت جزوه راحت شده بود... اما باید منتظر میموندیم ببینیم چیکار میخاد بکنه...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

(یونا)
تو راه رفتن ب کلاس بودیم.... فکرم درگیر بود...پسرا اکسیر جوانی و زیبایی مصرف نمیکنن؟؟... پولم نداریم حداقل پول بدیم جزوه بگیریم...تا خود کلاس انواع فکرای عجیب و غریب تو سرم اومد ک دستی روی شونم نشست...
جینا با چشماش کسی رو نشونم داد و گفت: دقیقا اونجا...میبینی یکی رو میز نشسته ... توی همون ردیف...
لبخند مرموزانه‌ای زدم و گفتم: شما دوتا همین ته کلاس بشینید تا من برای شروع پروژه دست ب کار بشم ... 
سمت چپ پسرا چندتا دختر نشسته بودن... پس مجبور شدم برم سمت راستشون بشینم... 
جینا گفته بود اینا پنج نفرن پس چرا اینا دوتان؟!...
خیلی طبیعی رفتار میکردم... کلاسورم درآوردم و الکی باز کردم...واییی چقدر توش چرت و پرت نوشته بودم... توی کلاسورم پر از متن آهنگ و شکلک و اینجور چیزا بود... ی صفحه خالی پیدا کردم ک اگه استاد اومدم بشینم چرت و پرتایی ک میگه رو بنویسم...
ردیف اول سه چهارتا دختر بودن ک گوشه سمت راست ردیف اول نشسته بودن...
یهو سر و کله سه تا پسر دگ پیدا شد... دقیقا اون سمت راست من وایساده بودن ...منم الکی با گوشیم ور میرفتم...درحالی ک گوشم با اونا بود...
_ هی پسر تو ک اینجایی؟ چرا برای ما جا نگرفتی ک بیایم؟!!
+مگه مهد کودک اینجا!!!
آیگووو دلم میخواست بخندم ولی جلو خودمو گرفتم.... 
همشون خنده ای کردن و یکیشون بغل من ک ی صندلی بود نشست...
دوتا دیگشون هم ردیف بعدی... 
یکیشون بیاد عاشقم شه حداقل از خودش یا دوستاش جزوه بگیرم...
استاد اومد و من برای اولین بار در طول ترم دانشگاه داشتم یادداشت میکردم....
این شخصی هم ک سمت راست من نشسته بود هی عقب میموند و از رو من می‌نوشت... بعید می‌دونم این جزوه بنویسه ....این عقب موندس...ینی هی عقب میمونه .. 
یهو یاد این فیلما ک دخترای خلافکار مخ پسرای پلیسو میزدن تا نقشه هاشون عملی بشه بعدش ولشون می‌کردن افتادم...
من تنها دوس پسری ک داشتم مال دبیرستان بود... اونم ماشین زد مرد... حقش بود... چون افتاده بود دنبال ی دختر دگ...
نمیدونستم باید چیکار کنم... موقع جمع کردن وسایلام یکی از کتابامو گذاشتم و با عجله کلاسو ترک کردم....
.
.
.
اینم از قسمت دوم...
از قسمت بعدی داستان خیلی بهتر میشه و دابل اس وارد داستان میشه و اتفاقای جالبی نیفته
منتظر نظرات و پیشنهادات خوبتون هستم 









طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 06:10 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظرات پرانرژیتون
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود