سلام چینگوهای گلم 
مرسییییییی بابت نظرات خوبتون 
ببخشید که داستان یک سری ایراد داره 
سعی میکنم برطرف کنم 
بفرمایید ادامه 
منتظر نظرات خوبتون هستم 



هانا و جینا ک متوجه شدن.. با عجله پشت سرم اومدن بیرون...
امروز فقط این کلاسو داشتیم... انگار کلاس بعدی استادش نیومده بود...
بخاطر همین رفتم سمت جایی ک ماشین بود... همگی نشستیم تو ماشین...
هانا با عجله پرسید: باهاش حرف زدی؟ چجور آدمیه؟ بهمون جزوه میده؟ 
پوکر فیس نگاش کردم و گفتم: من قیافه هاشونم درست ندیدم چ برسه ک باهاشون حرف بزنم ...
جینا ماشینو روشن کرد ک بریم خونه...
_ببینید دخترا... طبق استراتژی من ما چند روز وقت داریم...
هانا: دقیقا چند روز!؟ استاد کیم 4 روز دگ امتحان میخاد بگیره...
جینا از تو آینه ماشین بهم نگاه کرد و گفت: اگه نقشت کار نکرد چی؟
_هیچی دگ...میریم سراغ ی نقشه دگ...
جینا اخم ریزی کرد و گفت: بهتره زود دست ب کار بشی وگرن خودم میکشمت...
هانا نگران نگاهم کرد و گفت: زودی جزوه رو بگیر...من خیلی طول میکشه تا بخام بخونم...
لبخندی زدم و گفتم: هنوز منو نشناختید....

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

(جینا)
وقتی رسیدیم خونه لباسامونو درآوردیم و من و هانا رفتیم سراغ نهار درست کردن...
یونا هم داشت وسیله هاشو میچید..
از اونجا ک ما دگ زیاد پول نداشتیم مجبور شدیم ی خونه کوچیک بگیریم....
خونه پذیرایی مربع شکلی داشت با ی آشپزخونه کوچیک و ی اتاق خواب و ی سرویس بهداشتی و ی بالکن کوچیک...
توی اتاق ی تخت دو نفره بود ک من و هانا روش میخابیدیم... الان ک یونا اومده یا باید رو زمین بهاره یا یکی از ماها فداکاری کنه و جاشو ب اون بده...
بعد از خوردن نهار و شستن ظرفا هرکی یجا خابید ...
من رفتم تو اتاق ...هانا روی کاناپه ...یونا هم داشت تلویزیون نگاه میکرد تا خابش ببره....

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
کنار کاناپه ای ک هانا روش خوابیده بود دوتا مبل تکی بود... رفتم روش نشتم و داشتم تلویزیون نگاه میکردم ک چشام گرم شد و خابم برد...
.
.
.
واییی...آیگوووو...گردنممم... گردن درد بدی گرفته بودم...وقتی چشامو باز کردم خونه تاریک شده بود... اما تلویزیون هنوز روشن بود و چون صداش کم بود صدای ویز ویز تو خونه می‌پیچید... موبایل هانا روی میز بود ...روشنش کردم و وقتی ساعتم دیدم جیغ بلندی زدم ...ک باعث شد هانا بیدار بشه و اونم جیغ بزنه...
یهو برقا روشن شد و جیغ زدنامونو تموم کردیم و  دیدیم جینا درحالی ک دستی ب چشاش میکشید گفت: چی شده!؟ چرا جیغ میزنید؟
هانا نگاهی ب جینا کرد و گفت: نمی‌دونم چی شده! این جیغ زد منم جیغ زدم...
جینا درحالی ک ب دیوار تکیه داده بود گفت: چته یونا؟ 
درحالی ک رو زمین نشسته بودم و گوشی دستم بود گفتم: ساعت 9و نیمهههههه...
جینا اومد سمت هانا و بالشی ک دستش بود رو گرفت و پرت کرد طرفم وگفت: دختره دیوونه...
لبامو آویزون کردم و گفتم: حالا شام چی بخوریم؟ 
.
.
.
اونشبم گذشت ... ولی من خابم نمی‌برد... دوست داشتم بدونم کتابمو کدومشون برداشته...ی کتاب ساده میتونست راه ارتباطی من با اونا باشه تا جزوه رو بگیرم...
.
.
.
صبح وقتی رفتیم دانشگاه یکم استرس داشتم... یعنی سر و کله کدومشون پیدا میشه؟
ردیف آخر کلاس نشسته بودیم ک اگه از در اومدن تو ببینیم...چون در کلاس اینطرف بود... داشتیم برای خودمون چرت و پرت می‌گفتیم و میخندیدیم ک یکی اومد سمت ما...
_ببخشید دخترا!
ی دختر با موهای کوتاه بود... حال نداشتم آنالیزش کنم...
جینا گفت: بله؟
_فک کنم این کتاب مال یکی از شماها باشه...وبعد کتابی رو گرفت سمت ما و ادامه داد: چون من از بقیه پرسیدم اما این کتاب مال اونا نبود...
کتاب خودم بود...لبخندی زدم و ازش گرفتم و گفتم: آره مال منه...جا گذاشته بودم...مرسی 
صورتم لبخند داشت ولی از درون داشتم خودمو می‌خوردم...
_باشه...بای
جینا ی تای ابروشو بالا داد پوسخندی زد و گفت: نقشت کنفیکون شد خانوم زرنگ..
با اخم نگاهش کردمو کتابو گذاشتم توی کوله پشتیم و از جام بلند شدم...
هانا: کجا میری؟
_حوصله ندارم بشینم میرم بیرون .... فعلا خدافظ..
دگ منتظر حرفی نشدم و از کلاس بیرون اومدم و رفتم سمت کافی شاپی ک نزدیک دانشگاه بود .... وقتی با ماشین میومدیم دیده بودم....

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(جینا)
میدونستم الان یونا اعصابش خیلی بهم ریختس ... ماهم دست کمی از اون نداشتیم...
یونا تو هیچکدوم از کلاسا حاضر نشد...بعد از اینکه آخرین کلاس تموم شد داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم ک صدای توجه ما رو ب خودش جلب کرد...
_ یاااا .... تو چطور جرئت می‌کنی؟ این جزوه برای منه... دلیل نمیشه چون چندتا سوال ازت پرسیدم این فکر ب سرت بزنه ک میتونی ازم بگیریش...
اینا رو ی دختری داشت ب ی دختر دگ می‌گفت و چند نفر دورشون وایساده بودن ...
هانا: نظرت چیه ب یونا بگیم از این جزوه بگیره؟
_این؟! ن ن ن..⁦
هانا : چرا ن؟
_نگاه کن با این دختره چطور رفتار میکنه؟ از فردا انگشت نمای بقیه میشه! با ماهم همین کارو می‌کنه! بزار ببینیم یونا میخاد چیکار کنه...
هانا با لحنی ک توش یکم نگرانی موج میزد گفت: اما تو ک حرفای استاد کیم رو شنیدی!
سرمو ب معنای آره نشون دادم و درحالی ک داشتیم از کلاس بیرون می‌رفتیم گفتم: ب یونا هم میگیم...شاید تا الان نقشه خوبی کشیده باشه!...
.
.
.
اونشب همگی توی پذیرایی نشسته بودیم و فکرامونو روی هم میزاشتیم تا ی نقشه خوب بکشیم... اما ن تنها خوب نبودن بلکه ضایع هم بودن... از بس فکر کرده بودم دگ ذهنم کار نمی‌کرد... دلم میخواست بخابم...
خمیازه ای کشیدم و گفتم: دخترا من خابم میاد... دگ مغزم کار نمیکنه...
هانا بالشتی ک بغل کرده بود رو گذاشت زمین و سرشو گذاشت روشو دراز کشید و گفت: منم خسته شدم...
یونا چیزی نگفت و کنار هانا دراز کشید... برقا رو خاموش کردم و روی کاناپه دراز کشیدم...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪
(یونا)
کنار هانا دراز کشیده بودم و فکر میکردم.... استاد کیم مین کی گفته بود هرکسی امتحانش رو بیفته میفرستتش دوبار ترم یک رو بخونه...ینی دوساااللل... هانا و جینا میگفتن ک کاملا جدی بوده...
غلطی زدم و ب ی نقشه جدید فکر میکردم ک ی جرقه‌ای تو ذهنم زده شد...
نشستمو دستامو بهم کوبیدمو با جیغ گفتم: جیغغغغغغ یافتمممم...
تا اینو گفتم هانا و جینا هردو باهم گفتن: کوفتتتتت ....بخابببب...
انقدر ذوق کرده بودم ک خابم نمی‌برد...
انقدر ب جزییات نقشم فکر کردم ک خابم برد....
.
.
.

بنظرتون نقشه یونا چیه؟؟؟
ینی موفق میشه؟؟
چی حدس میزنید؟؟
حدستونو بهم بگید
منتظر نظرات خوبتون هستم






طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : پنجشنبه 21 تیر 1397 | 05:17 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظرات خوبتون
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود