سلاممم به همه‌ی دوستای گلم 
اول از همه ی تشکر بکنم بابت نظرات خوشگلتون 
و اینکه قسمت اول داستان رو آوردم 
چون قسمت لوله شاید زیاد جالب نباشه 
اما لطفا دنبال کنید 
تو قسمتای بعدی داستان جذاب میشه 
منتظر نظرات خوبتون هستم 
بفرمایین ادامــه 


(یونا)
از هواپیما پیاده شدم و چمدونم رو دنبال خودم می‌کشیدم... وقتی وارد سالن فرودگاه شدم عینک دودی و رو گذاشتم بالای سرم و اطراف رو نگاهی انداختم... هیچکس رو ندیدم.... حداقل منتظر بودم هانا و جینا رو با دوتا دسته گل ببینم.. حالا دوتا هم نشد ی دسته گل کافیه!! 
توی این فکرای عجیب و مسخره بودم ک صدای جیغ مهیبی رو پشت سرم شنیدم...
وقتی برگشتم و اون دوتا دیوونه رو دیدم چمدونمو ول کردم و دویدم سمتشون... اونقدر خوشحال بودم ک نمیدونستم چیکار کنم... بدون هیچ حرفی همدیگه رو بغل کرده بودیم و فقط از روی خوشحالی جیغ می‌زدیم...
بعد از چند ثانیه جیغ و داد از هم دگ فاصله گرفتیم و من ی نگاه حق ب جانبی ب سرتاپاشون انداختم و بر و بر نگاشون کردم...
جینا منظور نگامو گرفت و چشاشو نازک کرد وگفت: نگو ک منتظر بودی با ی دسته گل بیایم استقبالت !؟
خیلی پوکر فیس گفتم: حالا کی گفت ک انتظار دارم شماها با ی دسته گل بیاید؟ بعدش با نیش باز گفتم: انتظار داشتم با دوتا دسته گل بیاید.. 
تا اینو گفتم جینا چند قدم اومد جلو و با لبخند نگاهم کرد و منم لبخندی زدم ک نفهمیدم چی شد و یدونه خابوند زیر گوشم...
جینا اخمی کرد و با لحنی که توش کمی عصبانیت موج میزد گفت: خیلی پرروییییی 
خواستم چیزی بگم ک گفت هیچی نگو ک وضعمون داغونه
با لبای آویزون  هانا نگاه کردم و گفتم: تو نمیخای چیزی بگی؟
ی نگاه بهم کرد و چندبار پلک زد و گفت: ک دوتا دسته گل! آره؟؟
نیشم باز شد و درحالی ک دستم رو صورتم بود (ینی جایی ک جینا زده بود) سرمو ب معنای آره با و پایین کردم
هانا با همون طرز نگاه و لحنش گفت: خیلی پررویی همین ک اومدیم دنبالت باید ازمون ممنون باشی..
بعدش ی نگاه ب جفتشون کردم ک هانا گفت: نمی‌خواید بریم؟! یا قصد دارید تا شب یکی بدو کنید!؟
جینا با همون اخم ریزی ک داشت گفت: بریم
هانا و جینا راه افتادن و منم سریع چمدونم رو برداشتم و پشتشون راه افتادم...
خواستم جو رو عوض کنم و یکم کلاس الکی بزارم ک با لبخند گفتم: امیدوارم با ی ماشین لوکس و مدل بالا مثل لیموزین اومده باشین دنبالم.. 
هانا ی نیم نگاهی انداخت لبخندی زد و گفت: قرار نیس ما برای تو لیموزین کرایه کنیم.
رفتم وسطشون وایسادم و گفتم: نکنه میخاید با تاکسی منو ببرید؟! اگه آره من نمیام گفته بالاش منم.
جینا لبخند مرموزی زد و گفت: با تاکسی هم نمیریم!
با لحنی ک توش نگرانی موج میزد گفتم: نکنه میخابم پیاده بریم؟!
ک جفتشون ایستادن...تو پارکینگ فرودگاه بودیم..
هانا با انگشتش زد تو پیشونیم و گفت: دختره‌ی احمق اگه بخوایم پیاده بریم ک کلی باید راه بریم... با ماشین جینا میریم.
بعد درحالی ک داشتیم بین ماشینا راه میرفتیم دستمو دور گردن جینا انداختم و گفتم: هی دختر!!! کی ماشین خریدی؟ ماشینت چی هست؟ چ رنگیه؟ مدل بالاس؟ از این...
جینا دستشو گرفت جلو دهنم و گفت: وای چقدر وراج تر شدی! دنبالمون بیا میبینی دگ
دستمو ب حالت تسلیم بالا بردم ک دستشو از رو دهنم برداشت و دنبالشون راه افتادم...
ماشین خوب و کوچولو و بانمکی خریده بود... حداقل برای سه تا دختر ک برن دانشگاه و بیان خوب بود...
جینا راننده بود... هانا کنارش... منم انداخته بودن پشت..
_وای چقدر سئول فرق کرده... وایییییی اینا قبلا اینجا نبود
جینا: یونا خواهشاً سکوت کن... اینا چند ساله اینجاس
دگ سکوت رو جایز دونستم و چیزی نگفتم... 

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

(هانا)
ما سه تا دوستیم ک خیلی بهم نزدیک... مثل سه تا خواهر میمونیم... با گربه‌ی ی کدوممون بقیمون هم گریه میکنم...با خنده ‌ی ی نفرمون هم بقیمون هم میخندن...
منو جینا خیلی بیشتر کنار همیم ولی یونا بخاطر کار پدرش همش از این کشور ب اون کشور میرفتن...
ما با یونا فقط دو سال دبیرستان رو نبودیم و با اولین ترم دانشگاه...
نرم اول و تعطیلیای بعدش حدودا ی سال شد و ما الان بعد ی سال داریم یونا رو میبینیم...
توی این ی سال رفته بود لندن... از هم بی خبر نبودیم و باهم دگ در تماس بودیم...
هیچوقت روزی ک یونا داشت میرفت رو یادمون نمیره .... کارمون شده بود گریه... ولی چقدر خوبه الان پیش همیم...

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

(جینا)
ما هر سه تامون پدرای سختگیری داریم... پدر من از همه سختگیر تره... ما وضعمون خیلی خوب بود...هرماه بهمون پول می‌دادن...ماشین و راننده داشتیم...ولی اینا تمامش مال دوران دبیرستان بود...
الان هممون اوضاعمون داغون بود ب غیر از یونا...
من بخاطر اینکه با اون پسری ک بابام میخاست ازدواج نکردم... من دلم نمیخاست منو ب چشم ی وسیله تجاری ببینن...
هانا هم بخاطر اینکه فقط ضرر مالی میزد... سه چهار بار ماشین داغون کرده بود... پولاشو الکی سرمایه گذاری کرده بود ولی شرکت هرمی بود و کلی پول رو بالا کشید ....
چرا دنبال یونا راننده نیومد؟؟
از تو آینه نگاهی بهش کردم ک داشت از خودش عکس می‌گرفت
_یونا؟! از راننده پدر گرامی چرا خبری نیست؟ 
+این الان سوال بود یا تیکه؟ 
لبخندی زدم و گفتم: هرجور دوس داری فکر کن!
یونا درحالی ک با گوشیش ور می‌رفت گفت: فقط در یک کلمه میتونم بگم منم مثل شما شدم

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

(یونا)
تا اینو گفتم جینا چنان ترمز گرفت و زد کنار ک قلبم وایساد...
جفتشون با تعجب برگشتن سمتم و گفتن: توهممممم؟!!؟!؟ 
خیلی خونسرد نگاشون کردم و سرمو ب معنای آره تکون دادم ک یهو جینا یدونه خوابوند زیر گوشم...
_آخخخخ
جینا با اخم گفت: چ غلطی کردی ؟!!
درحالی ک دستم روی صورتم بود و صورتم از درد مچاله شده بود رو ب هانا گفتم: جینارو محکم بگیر تا من تعریف کنم...
هانا: بگو ببینم .... کاریت ندارم...
میدونستم قراره از جینا بازم کتک بخورم... همیشه دلم بخاب اون پسر بیچاره ک قراره باهاش ازدواج کنه می‌سوخت...
 شروع کردم ب تعریف کردن...
_یادتون میاد...
.
.
.
بقیش میره واسه قسمت دوم 
اینکه چی شده رو توی قسمت دوم میفهمید 
ببخشید اگه خوب نبود... همون‌طور ک گفتم قسمتای بعدی خیلی بهتر میشه 
منتظر قسمت بعدی باشید 
منتظر نظراتتون هستم 







طبقه بندی: Beautiful Love، 

تاریخ : سه شنبه 19 تیر 1397 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : røyã | نظرات قشنگتون
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب کار آفرین ها
  • وب پرندگان پارسی
  • وب مهندس احمدی
  • وب ملودی دانلود